تبليغاتX
MOVIE HOME

سه روز پایانی "The Next Three Days"

در فیلم بوضوح می توان درونمایه های مشخص سینمای آمریکا و شاخص ترین آنها یعنی خانواده، آزادی، دموکراسی، اجتماع و فردگرایی را مشاهده کرد. کارگردان برای بیان این درونمایه ها از یک داستان کلاسیک و قصه گو بهره گرفته است.

فیلم از ساختار روایی کلاسیک برای بیان داستانش استفاده می کند و تا پایان این متد را حفظ می نماید. بدین معنا که هم فرم روایی و هم فرم بصری در خدمت این موضوع قرار می گیرد. در این سینما آنچه اهمیت می یابد روایت و داستان است که بایستی به بهترین نحو ممکن به مخاطب ارائه شود. بنابراین سبک یا فرم بصری در سایه این امر واقع می شود و به طور طبیعی کمتر توجه بیننده را به خود جلب می کند. حتی میزانسن ها و دکوپاژ نیز در خدمت روایت داستان قرار می گیرند.

این الگوی کاملأ شناخته شده در فیلم «سه روز پایانی» با دقت از سوی هگیس رعایت شده و می توان گفت او بدون کمترین دخل و تصرفی ساختار مذبور را در فیلمش پیاده کرده است به همین علت آنچه در اینگونه آثار بیشتر مورد توجه خواهد بود وجوه تماتیک اثر است که خودنمایی می کند.

نوشته شده توسط سام نوروزی | موضوع: | لینک ثابت |
کد منبع "Source Code"

یک فیلم از کارگردان فیلم ماه : دانکن جونز

فیلم "کد منبع"  روایتگر رویداد هایی است  که از به هم گره خوردن اتفاقات فیلم های روز بی پایان، ماتریکس و سریال 24 می تواند در ذهن متصور شود. اگرچه حاصل این تلفیق نمی تواند به ارزشمندی پدرانش (فیلم های اشاره شده در بالا) باشد، اما می تواند به خوبی در قالب ایده حقیقت مجازی که اعتقاد بر این دارد که  "زندگی" و وجود داشتن بیش از آنکه یک واقعیت باشد، حقیقتی است ساخته و پرداخته ذهن، جای بیافتد. فیلم  "کد منبع"  اگرچه به آن هوشمندی و قدرتی که ادعا می کند نمی باشد اما تماشای آن  باعث می شود تا عده ای بیشتر درباره وجود جهانی موازی با این دنیا و مکانیک کوانتوم فکر کنند. اما برای اغلب مخاطبان (منظورم آنهایی است که معانی چند جمله بالای مرا هنوز درست متوجه نشده اند!) کد منبع،  یک فیلم هیجانی و البته تاثیر گذار بر روی ذهن و فکر بیننده می باشد. اگرچه این احتمال وجود دارد که عده زیادی از تماشاگران موضوع این فیلم را اندکی تکراری بپندارند و عده ای نیز با دیدن فیلم به طور کلی گیج شوند.

"کد منبع" فیلمی پر انرژی و با سرعت زیاد است. من فکر نمی کنم کسی از دیدن این فیلم حالت خستگی و یا کسلی پیدا کند. بیننده نیز برای فهمیدن و پیدا کردن روند کلی داستان مجبور نیست که از لحظه به لحظع فیلم، و تمام رموز آن سر در بیاورد. جک جلینهال انتخاب بسیار خوبی برای نقش کالتر است. او می تواند با موفقیت و از همان صحنه آغازین فیلم، خود را در غالب شخصیت کالتر به بیننده تحمیل کند.  در شروع فیلم، او به همان اندازه گیج و مبهوت است، که ما در هنگام تماشای فیلم هستیم اما با این توضیح که او برای آن در فیلم وجود دارد که به ما بفهماند که اصلا چه شده و چه قرار است بشود. میشل مانگن هم در نقش دختر عاشق و دلفریب فیلم به خوبی جا افتاده و خانم ورا فرمیگا نیز یک انسان چند شخصیتی را برای مه به نمایش گذاشته است. علی رغم تمام اینها، همه نقش ها، بجز نقش جک جلینهال، پا را از نقشی دوم و مکمل فراتر نمی گذارند تا بر این نکته بیش از پیش تاکید کننید که این فیلم، از آن جک جلینهال است.

نوشته شده توسط سام نوروزی | موضوع: | لینک ثابت |
دربارانداز "On the Waterfront"

در بارانداز (On the Waterfront) نام فیلمی به کارگردانی "الیا کازان" محصول سال ۱۹۵۴ است.فیلم برنده هشت جایزه اسکار گردید.

فیلم "در بار انداز" از مجموعه عناصری مثل کارگردانی ، بازیگری ، طراحی صحنه و فیلمبرداری در سطح بسیار بالا ساخته شده است که تلفیق و ترکیب این عناصر اثری ماندگار و تاثیرگذار را به جا گذاشته است . داستان فیلم روایتگر زندگی کارگرانی هستند که در بار اندازهای نیویورک در چنگال اتحادیه ای که توسط تبهکاران و مافیای داخلی گیر افتاده اند .

"در بارانداز" روایتی از زندگی کارگران است. این فیلم بعد از رسوایی همکاری کازان با بازرسان کمیته مک کارتیسم ساخته شده که خیلی از منتقدین معتقدند که خلق این اثر در واقع توجیهی بر این رسوایی بود . البته این چیزی از قابلیت های این اثر کم نمی کند . این فیلم نامزد ده جایزه اسکار شد که در 8 رشته جایزه اسکار را از آن خود کرد. جایزه اسکار بهترین فیلم ، بهترین کارگردانی (الیاکازن) بهترین نقش اول مرد( مارلون براندو) بهترین بازیگر نقش دوم زن (اوامری سنت)بهترین فیلمنامه(بادشولبرگ) بهترین فیلمبرداری (بوریس کافمن) بهترین تدوین ( جین ملیفورد) بهترین طراح صحنه ( ریچارددی).همانطور که در اول اشاره کردم خلق (در بار انداز) محصول تلفیق مجموعه ای از بهترین عناصرهاست که با ظرافت و قدرت بسیاری در کنار هم چیده شده اند. در بارانداز یکی از زیباترین و تاثیرگذارترین فیلمهای تاریخ سینماست.

نوشته شده توسط سام نوروزی | موضوع: | لینک ثابت |
ویکی کریستینا بارسلونا "vicky cristina barcelona"

«ویکی کریستینا بارسلونا» حد میان یک فیلم معمولی و یک فیلم کاملا ًخاص قرار دارد. این بار کاراکترهای خوش برو رو و مرفه و بی‌درد آلن درگیر رابطه عاطفی پیچیده‌ای می‌شوند.

آنها درباره اینکه چه چیزی صحیح و چه چیزی اشتباه است دچار کشمکش درونی، ناسازگاری و تضاد هستند. در واقع آنها دچار نوعی خفیف از روان‌پریشی مزمن هستند که هر آدمی می‌تواند دچار آن شود. آنها خوش چهره، جذاب و گیرا، سرزنده و فعال بوده و زندگی طبیعی و زنده‌ای را سپری می‌کنند، به صورتی که ممکن است ما به آنها غبطه بخوریم و رَشک بورزیم. احساس ما در این مورد زمانی بیشتر قوت می‌‌گیرد که آنها در طول تابستان برای گذراندن تعطیلات به بارسلون می‌روند.
دستاورد اروپایی آلن (از لندن، پاریس، ونیز تا بارسلون) فرصت و مجال تازه‌ای را برای شاعر منهتن (و «منهتن») فراهم نموده است. ما در این فیلم دو دوست جوان و بسیار صمیمی آمریکایی، ویکی (ربکا هال) و کریستینا (اسکارلت یوهانسون) را ملاقات می‌کنیم که قصد دارند تا برای گذراندن تعطیلات جولای و آگوست به خانه یکی از اقوام و خویشاوندان ویکی، جودی و مارک (پاتریشیا کلارکسون و کِوین دان) در بارسلون بروند تا در زیر گرمای خورشید سوزان مدیترانه‌ای لحظات خوشی را سپری کنند. ما خیلی زود از طریق راویِ فیلم متوجه می‌شویم که ویکی دختری آرام، باهوش و مبادی آداب است که خیلی خوب صحبت می‌کند و رفتاری صمیمانه و متشخص دارد ولی همواره می‌کوشد تا حریم‌های فردی و اجتماعی را رعایت کند و نسبت به نامزدش دوک (کریس مِسینا) وفادار باقی بماند. در عوض، کریستینا دختری سرزنده، پر از شور و نشاط جوانی، ماجراجو و بی‌پروا در کسب تجربه‌های جدید است. او به سختی می‌تواند بر خواسته‌هایش فایق آید و از اینکه در زندگی‌اش خطر کرده و جار و جنجال کوچکی به راه بیاندازد هیچ هراسی به دل راه نمی‌دهد. در ضمن او فیلمسازی بلندپرواز و باانگیزه نیز است که به تازگی فیلم کوتاهی با مضمون دغدغه همیشگی‌اش ساخته است: «چرا به سختی می‌توان عشق را تعریف کرد؟»
تا وقتی که وودی آلن به شکلی دقیق و منطقی موقعیت‌ها و روابط علت و معلولی را کنار هم می‌چیند سرگرم‌کننده و به شدت جذاب است. اگر همه انسان‌ها علت کارهایی را که دیگران انجام می‌دهند، بدانند و آن را بپذیرند، دیگر چه مشکلی پیش خواهد آمد؟ کریستینا دختری سرزنده و پرشور و نشاط بوده و بسیار مستعد رفتارهای هیجان انگیز است و اما ویکی معتقد است که بایست حریم‌های شخصی را حفظ کرد و در عشق و زندگی شخصی خیانت نکرد و خودش را نسبت به نامزدش داگ مسئول و پاسخگو می‌داند. اما مشکل اینجاست که در غیاب نامزدش، داگ برای او در مقایسه با آنتونیوی تکرو و هنجارشکن اهمیت، طراوت و گیرایی خود را از دست می‌دهد. جودی هم که به راز ویکی پی برده با اصرار فراوان از او می‌خواهد تا به ندای قلبش گوش فرا داده و مصلحت‌اندیشی و احتیاط را کنار بگذارد. گفت و گوها و مکالمات ویکی و کریستینا نشان می‌دهد که آنها زنانی روشنفکر هستند، اما شاید واقعیت این باشد که آنها زیاد محتاط و دست به عصا نیستند. در واقع آنها همواره و در همه حال غیرمنتظره و غیرقابل پیش‌بینی به نظر می‌رسند.
آنچه که در این فیلم توجه ما را به خود جلب می‌کند نمایشی واقعی ست که برای برخی غیرواقعی به نظر می‌رسد. خوان آنتونیو با رفتار نرم و آرام اما گستاخانه‌اش بسیار خوب و واقعی از کار درآمده. باردم هم در نقش آنتونیو بیش از همه فیلم‌هایش در انتقال جذابیت‌های رمانتیک روابطش موفق عمل کرده و می‌کوشد تا با ارائه یک بازی واقع‌بینانه بیننده را به قبح گرایش به غیر اخلاقیات واقف و آگاه سازد، به طوری که سنگینی سایه هوسبازی را حس کند و از آن دوری گزیند. در تمام طول فیلم، آلن ما را به گشت و گذار گالری‌ها، آتلیه‌ها و موزه‌های هنری بارسلون، تماشای معماری سبک گائودی شهر و نقاشی‌های خوان میرو (نقاش مشهور اسپانیایی) می‌برد و به وسیله خوان آنتونیو جاهای دیدنی شهر را به دخترها (و ما) نشان می‌دهد. هالیوود از سال‌ها پیش به ما یاد داده که هیچ چیز و هیچ موضوعی وسوسه‌انگیزتر از اماکن، بناها و جاهای دیدنی نیست، آن چیزی که هالیوود در طول سال‌ها علاقه زیادی در به تصویر کشیدن آن در پس‌زمینه و بک‌گراند رخدادها و وقایع بسیاری از فیلم‌های بزرگ و مهم تاریخ سینما داشته است. آلن علاوه بر اینکه ما را سرگرم می‌کند ما را متوجه رازهای طبیعت، ذات و فطرت بشری نیز می‌کند. او در این فیلم شبیه اِریک رومِر است. بازیگران زیبا، خوش چهره، جذاب و گیرا هستند، شهر باشکوه است، صحنه‌های عاطفی و عاشقانه رقت‌انگیز نیستند و هر کس با دیدن فیلم در پایان تابستان کمی به یاد خاطرات خود می‌افتد.

نوشته شده توسط سام نوروزی | موضوع: | لینک ثابت |
سر گشته در ترجمه "Lost In Translation"

خلاصه فیلم :

باب هریس (بیل مورای) بازیگر معروف آمریکا، برای تبلیغ برای یک شرکت تولیدکننده ویسکی ژاپنی به این کشور سفر می کند و در میان خستگی و کسلی ناشی از سفر و دلزدگی از یکنواختی زندگیش با دختری آمریکایی به نام شارلوت ( اسکارلت یوهانسون) آشنا می شود. شارلوت فارغ اتحصیل رشته فلسفه است و دو سال است که با یک عکاس ازدواج کرده و به خاطر کار او به همراهش به ژاپن آمده. اما به تدریج پی می برد که زندگیش آنطور که انتظار داشته پیش نرفته است. این دو با نقاط مشترکی که در یکدیگر پیدا کرده اند و به رغم تفاوت سنی قابل ملاحظه بینشان، رابطه دوستی صمیمانه ای را پی می ریزند که آنها را در غیاب فرهنگ آشنای خودشان و در تقابل با فرهنگ ژاپن دلگرم می کند.

درجه بندی فیلم >> R به خاطر یک سکانس جنسی
مخاطبان >> مناسب برای افراد بالای 12 سال (از لحاظ مضمون و لطافت موضوعی)
بررسی فیلم :

بیل مورای با ایفای نقش در این فیلم تا مرز گرفتن جیازه اسکار بهترین بازیگر مرد هم پیش رفت ولی خوب، رقابت رو به جانی دپ و کاپیتان اسپاروی دزدان دریایی کاراییب باخت و البته سر همون جریان هم از طرف مجری مراسم اسکار ( که اگه درست یادم مونده باشه بیلی کریستال بود) تیکه خورد! ولی به هرحال برای ابن نقش خیلی زحمت کشیده و انصافاً می تونست برنده اسکار باشه. بازی کردن نقش یک فرد دورافتاده از فرهنگ که درحال تطبیق با فرهنگ جدیده وبه نمایش گذاشتن فشارهای روحی وارده ناشی از این موضوع و اختلاف ساعت ، کار سختی بود که بیل مورای به خوبی از پسش بر اومده. همین طور بی توجهی نسبی و تدریجی همسر و بچه هاش در آمریکا در گفتار و ظاهرش تاثیر گذاشته. در حالی که باب هریس، باطناً یه انسان شاد و سرزنده س که اینو در طول فیلم کاملاً می بینیم. در طرف دیگه، همین مسایل برای شارلوت که نقشش رو اسکارلت یوهانسون، بازیگر موردعلاقه من بازی میکنه هم وجود داره. علاوه بر اینکه اون دنبال راهیه که گرایش موردعلاقه اش (فلسفه) رو در زندگی مردم ژاپن هم پیدا کنه و همین، سرگردانی اون رو بیشتر می کنه. مشکل دیگه، شوهریه که مرموزه و به قول خود شارلوت واقعاً نمی دونه با کی ازدواج کرده. خوب این سرگردانی ها در هر دوی اینها دیده می شه و اونها که ظاهراً از پیدا کردن فرد متناسب با نیازشون در زندگی روزمره شون ناامید شده ان، وقتی به هم می رسن و به تدریج هم رو درک می کنن به دنبال وجوه مورد علاقه شون در زندگی می رن. شاد بودن یکی از اصول اونهاس اما از لودگی و عامه گرایی متنفرن (هرچند که در تقابل با جامعه مجبور می شن به خیلی از مسایل تن بدن). در نهایت چیزی که از این فیلم در درجه اول به یاد می مونه، بازی بازیگرای نقش اولشه که تاثیر نقش رو به شکل کم نظیری به تماشاگر انتقال می دن.
بازیگرای مکمل و حاشیه ای فیلم هم بازیهای قابل قبولی دارن و در واقع نقشی نبوده که بازی بازیگرش تو ذوق بزنه. در واقع می شده گفت که انتخاب بازیگران به درستی انجام شده.
وقتی داشتم پشت صحنه فیلم رو می دیدم، متوجه شدم که کارگدانی این فیلم با توجه به محیط پرجمعیت و پرتردد داخل توکیو، کار بسیار دشواری بوده و سوفیا کاپولا، که به همراهی همسرش این فیلم را ساختن، با توجه سن کمی که داشته، کار بزرگی رو انجام داده. انتخاب زوایای فیلمبرداری، انتخاب موسیقی فیلم ، طراحی لباس ها، همگی در خدمت فیلم بودن و تاثیر کاملی روی من تماشاگر داشتن. اما مهمتر از همه اینها، فیلمنامه س که در کنار بازیگری، نقطه عطف فیلم محسوب می شه. بدون شک، دیالوگ های لذت بخش رد و بدل شده در طول فیلم، موثرترین عامل جلوبرنده فیلم بوده. طنز قوی فیلم به صورت زیرپوستی و به خصوص در دیالوگ های باب هریس، حتی در لحظاتی که ضرباهنگ فیلم کم می شه، باعث شده که اصلاً احساس یکنواختی یا خستگی به تماشاگر دست نده. این ویژگی ای که خیلی از
فیلم های مشابه در این ژانر ازش بی بهره ن.
در مجموع فیلمییه که بارها ارزش دیدن داره که هردفعه به یک وجهی از جنبه های شخصیت کاراکترهای اون پی
می بریم.
وقتی فیلمی قرار باشه تاثیرگذار باشه، این تاثیر رو از اولین صحنه اش داره و تا آخرین سکانس از فیلم باقی می مونه. در مورد این فیلم هم همین قضیه صادقه. اولین صحنه فیلم کلوزآپی از زیرشلواری رنگی شارلوته در حالیکه دوربین از پشت ،داره ازش که روی تخت اتاقش دراز کشیده فیلم می گیره و بعد تا دقایقی بعد از این شروع اصلاً به سراغ داستان شارلوت نمیاد وتماشاگر رو با دنیای باب درگیر می کنه در حالیکه ما رو در انتظار شروع ماجرای شارلوت نگه می داره. پایان مبهم فیلم هم به اندازه کافی تماشاگر رو درگیر نگه می داره که باب در گوش شارلوت چی گفت که ما نباید بدونیم.
داستان فیلم با ورود باب هریس به ژاپن شروع می شه و با ترکش به سمت فرودگاه به پایان می رسه. انگار که همه ی فیلم متعلق به بیل مورای و شخصیتش داره. در طرف مقابل، اسکارلت یوهانسون، باوجود حضور نمادین در سکانس شروع فیلم، بعداً وارد قصه می شه و انگار که شخصیت او وارد زندگی باب و وارد حوزه دید ما از داستان می شه و در انتها هم در انتهای فیلم بعد از خداحافظی با باب، از داستان خارج می شه. ولی همه از ابتدا و هم در پایان، در فیلم موثره.
از نقطه نظر داستانی، فیلم رو می تونیم به دو یا سه قسمت تقسیم کنیم. در قسمت اول ، کارگردان، دو شخصیت اصلی فیلم رو کاملاً دور از هم نگاه می داره و فقط یکی دو نقطه ی تقاطع برای اونها در نظر می گیره (مثل صحنه داخل آسانسور یا برخورد اونها در بار). این بخش رو می تونیم قسمت کند فیلم قلمداد کنیم (درحالیکه فیلم داره به سرعت جلو می ره و این خودش از شاهکارهای فیلمه).شخصیت ها، در حال غرق شدن در تنهایی و بی خوابی خودشون هستن ولی اتفاقات اینچنینی (برخوردهای اتفاقی و البته بدون حاصل در زمان حال) داستان رو به هرشکلی هست برای این دو و همین طور برای ما ، با انرژی به جلو می بره. با نزدیک شدن کاراکتر ها به هم ، ضرباهنگ فیلم به شدت تغییر می کنه. همه چیز حالت رویاگونه پیدا می کنه درحالیکه ما بروز اتفاقات رو به همراه کاراکترها واقعاً حس می کنیم. از اینجاست که وارد قسمت دوم داستان می شیم. جایی که باب و شارلوت سعی می کنن که از خودشون رو از احساسات تنهایی و بی خوابی در بخش اول، دور کنن، و البته در این راه هم موفقند، هرچند در لحظاتی باز هم می بینیم که از حس و حال جاری در دقایق درحال گذر در بخش دوم می افتند. انگار که می خوان به خودشون و تماشاگر بخش اول و لحظات انفصال رو یادآوری کنن. به همین خاطره که یک جا، شارلوت به باب می گه: “بیا هیچ وقت دیگه به اینجا برنگردیم، به خاطر اینکه دیگه انقدر بهمون خوش نمی گذره” و این نشون دهنده این موضوعه که اونا صرفاً ناراحتیاشون را عقب انداختن.
همه چیز تو این فیلم واقعیه. اتفاقی نمی افته که شما با دیدنش بگین واسه ی خوشآیند ما گذاشتن یا این قضیه هیچ وقت نمی تونه اتفاق بیفته. همه چیز دقیقاً همون جوری که دنیای دور و ور ما ممکنه پیش بیاد، اتفاق می افته. شما هیچ وقت نخواهید دید که باب برای شارلوت (و برعکس) احساسی رو که بهش داره بیان کنه، چون شما هم درچنین موقعیتی احساستون رو برای کسی که دوستش دارین تشریح نمی کنی و دوطرف اینو از برخورد و رفتارشون متوجه
می شن.
در نهایت، این فیلم رو می تونم معجونی از کمدی، درام و رومانس تلقی کنم. کمدی ای که تو بعضی لحظات شما را رو از ته دل می خندونه، درامی که تا مدت ها شما رو در حسرت انتهای غم انگیزش می ذاره و رومانسی که به شما معنای واقعی دوست داشتن و تفاهم رو معرفی می کنه . اما نه کمدی ای که به لودگی و سطحی نگری کشیده بشه ، نه درامی که بخواد اشکتون رو دربیاره و نه رومانسی که بخواد مثل خیلی از فیلمهای هالیوودی کم مایه، همه چیز رو در عشق های سطحی خلاصه کنه.
بارم میگم اگر فیلم رو ندیدین حتماً ببینین ، و اگه دیدین سعی کنین دوباره ببینین.

نوشته شده توسط سام نوروزی | موضوع: | لینک ثابت |
گوست رایتر "The Gost Writer"

 

مفهومی هست بنام Ghostwriter که به نویسنده هایی اطلاق میشه که از کسی پول میگیرن و بجای اوداستانی را مینویسن، ولی مطلب نوشته شده بنام شخصی که پل داده چاپ میشه.

بعضی آدما توی ادبیات و نظم و نثر آرایه ادبی و جناس و کنایه و ایهام و باز کنایه و استعاره و جان بخشی به اشیا و ... قلم آن چنانی ندارند واسه همینم پول می دن ( شایدم یه چیزه دیگه بدن به جای پول ، شایدم هیچی ندن... در هر حال ) به کسی که نویسندست  یا دست به قلمش خوبه . اونم کتاب رو می نویسه و تحویل می ده .بعدشم طرف کتاب رو به نام خودش چاپ می کنه . 

یک گوسترایتر موفق انگلیسی، بنام گوست Ghost قبول میکنه تا ادامه خاطرات یک وزیر اسبق انگلیسی بنام ادم لنگ Adam Lang رو بنویسه، این در واقع یک فرصت خوب برای کل عمر اوست. ولی این پروژه از همان اول نفرین شده است، آنهم بخاطر شخص قبلی ای که این خاطرات را مینوشت، بخاطر مرگ در یک اتفاق ناگوار.

به هر ترتیب روح، وسط زمستون به مسافرتی میره، و در خانه ای در کنار خط ساحلی شرقی امریکا ساکن میشه. ولی درست روز بعد از رسیدن او وزیر قبلی کابینه دولت انگلیس لنگ رو بخاطر رضایت به شکنجه غیرقانونی چند تروریست توسط CIA محکوم میکنه؛ یک جنایت جنگی.

این بحث جدال باعث میشه خبرنگاران به عمارتی که لنگ با همسرش روث Ruth و دستیار شخصی اش املیا Amelia هجوم بیارن، همانطور که روح یا گوست به کارش ادامه میده، کشف میکنه که احتمالا نفر قبلی اطلاعاتی رو بدست آورده که نشون میداده لنگ با CIA آنهم در هنگام وزارت ارتباط داشته و حتی انگار در دست خطهایی که به جا گذاشته هم اشاره هایی ناپیدا به آنها کرده است. حالا سوال اصلی اینه، آیا نفر قبلی بخاطر اینکه به این اطلاعات دست پیدا کرده به قتل رسیده ؟؟

اینهم از داستان آخرین فیلم رومن پولانسکی که خود از زندان اونرو کارگردانی کرده بود !

بهرحال فیلم جدید پولانسکی، داستانیه جنایی و هیجان انگیزه درباره ی خیانت و فرریب در همه زمینه ها، زندگی زناشویی، سیاست و حتی ادبیات. در این دنیا که هیچ چیز و هیچ کس صورت واقعی خودشو نشون نمیده، گوست خیل سریع میفهمه که تاریخ جهان تاریخ مورد قبول کس ایه که میتونه خودشو از مهلکه
نجات بده.

گوست رو در این فیلم ایون مک گرگر Evan McGregor بازیگر فیلمهایی چون شیاطین و فرشتگان Angels & Demons ، رویای کاساندرا Cassandra's Dream ،

آدام جوان Young Adam و مردانی که به بزها خیره میشوند The Man Who Stare At Goats در کنار جرج کلونی George Clooney ، بازی میکنه، که اگر به پولانسکی اعتقاد دارین باید به او هم اعتقاد داشته باشین !

پیرس برازنان Pierce Brosnon جیمز باند سابق در نقش وزیر مشکوک فیلم یعنی ادم لنگ ظهر شده، که بعد از جیمز باند اختمالا اولین نقش جدی و قابل تاملش خواهد بود.

بازیگر فیلم زیبای تحصیلات An Education در این فیلم نقش همسر پیرس برازنان رو بازی میکنه که واقعا بازی زیبایی رو از خود در تحصیلات نشون داد، اولیویا ویلیامز Olivia Williams

نام فیلم : گوست رایتر ( 2010 )
کارگردان : رومن پلانسکی
فیلم نامه نویسان : روبرت هریس ( رمان و اقتباس ) ، رمن پلانسکی
بازیگران : ایوان مک گرگور ، پیرس بزنان ،الیویا ویلیامز و تام ویلکینسن
موسیقی متن : الکساندر دسپلت ( آقای فاکس شگفت انگیز ، مورد نادر بنجامین باتن ، ملکه )
فیلم برداری : پاول ادلمن
جوایز : برنده ی خرس نقره ای برلین برای  بهترین کارگردان و نامزد خرس طلای برلین

نوشته شده توسط سام نوروزی | موضوع: | لینک ثابت |
بهشت "Heaven"

سينمايي «بهشت»، محصول سال 2002 است كه با مشاركت 5 كشور آلمان، ايتاليا، آمريكا، فرانسه و انگليس توسط تام تيكور ساخته شده است. كارگرداني فيلم «بهشت» براساس فيلم‌نامه‌اي از كريستف كيشلوفسكي، تام تيكور را از شيوه‌ي معمولي كه براي ساخت اغلب آثارش انتخاب مي‌كند، جدا كرده است.

داستان فیلم:

داستان فيلم درباره يك معلم انگليسي به نام فيليپا است كه بمبي را در دفتر كارخانه‌داري جا مي‌دهد كه به تصور او مواد مخدر را در اختيار بچه مدرسه‌اي‌ها قرار مي‌دهد. به طور اتفاقي بمب دريك آسانسور منفجر و باعث مرگ چهار فرد بي گناه مي‌شود. فيليپيا بي خبر از اين موضوع بدون مقاومت تسليم مي‌شود و مصرانه مي‌خواهند كه به زبان انگليسي شهادت دهد فيليچر ژاندارم جوان ايتاليايي آن جاست كه شهادت‌هاي او را ترجمه و روي كاغذ بياورد. پيوندي بين اوو فيليپيا به وجود مي‌آيد كه خيلي زود به شيفتگي تبديل مي‌شود.

درباره کارگردان و آثارش:

تام تيكور يكي از معروفترين و بهترين كارگرداناني است كه در اين سال‌ها از سينماي آلمان بيرون آمده است. او فيلم‌هايي ساخته كه هم به لحاظ داستان گويي و هم به لحاظ شيوه‌هاي سينمايي از نمونه‌هاي معتبر آمريكايي كم نداشته‌اند. نخستين فيلمي كه تيكور را به شهرت رساند«بدو لولا بدو» بود پس ازآن او «پرنس و سلحشور» را ساخت. دو سال بعد از آن «بهشت» را كارگرداني كرد. «راست و درست» با بازي ناتالي پورتمن فيلمي كوتاه بود كه تيكور آن را براساس فيلم نامه‌اي از خودش كارگرداني كرد. «عطر»،ديگر ساخته اين كارگردان آلماني است كه همانند بهشت درامي دلهره آور است.

نوشته شده توسط سام نوروزی | موضوع: | لینک ثابت |
شوالیه تاریکی "Dark knight"

به شخصه میونی زیاد خوبی با دیدن این قبیل فیلم ها ندارم ولی وقتی که دی وی دی فیلم با کیفیت اصلی دستم رسید چاره ای جز دیدنش نداشتم.

بعد از دیدن فیلم باید بگم که شوالیه تاریکی کریستوفر نولان واقعا یه چیز دیگه است.

فیلم داستان قوی و جالبی دارد و ببیننده را با خود همراه می کند.

دیگر اینکه بازی بسیار خوب هیث لجر در نقش منفی جوکر به قدری تاثیر گذاره که  کریستین بیل "در نقش بت من" که باید محور اصلی داستان باشه به حاشیه رانده می شود.هیث لجر شش ماه قبل از اکران فیلمش درگذشت. او به خاطر ایفای نقش دلقک در این فیلم برنده جایزه اسکار بهترین بازیگر مرد نقش مکمل در هشتاد و یکمین دوره جوایز اسکار شد که این جایزه را پدر و مادر و خواهر او دریافت کردند.

مدت زمان فیلم طولانیه پس یه جوری برنامه ریزی کنین که بتونین کامل ببینید.

از همین کارگردان فیلم های ممنتو و بی خوابی با بازی بی نظیر آل پاچینو رو توصیه می کنم تماشا کنید.

جوایز فیلم:

۸۱امین مراسم اسکار (۲۰۰۹)

  • برنده: بهترین بازیگر نقش مکمل مرد – هیث لجر
  • برنده: بهترین تدوین صدا - ریچارد کینگ
  • نامزد: بهترین کارگردانی - کریستوفر نولان
  • نامزد: بهترین فیلمبرداری - والی فیستر
  • نامزد: بهترین تدوین - لی اسمید
  • نامزد: بهترین گریم
  • نامزد: بهترین تدوین میکس
  • نامزد: بهترین جلوه‌های بصری
نوشته شده توسط سام نوروزی | موضوع: | لینک ثابت |
سرود کریسمس "Christmas Carol"

قصه قصه ای آشناست . داستانی کلاسیک از چارلز دیکنز و اینکه باری دیگر سینما به ما یادآوری می کند که اسان بمانیم.

انیمیشن سرود کریسمس روایتی دوباره از داستانی کلاسیک با همین نام نوشته چارلز دیکنز است ، روایتی متفاوت از اسکروچ (جیم کری) مردی خسیس و بداخلاق که در آستانه کریسمس با تنگ نظری خود قلب منشی همیشه وفادارش (گری اولدمن) را می شکند و در شب کریسمس طبق معمول تنهاست تا اینکه ارواح کریسمس به سراغ او می آیند و او را با خود در سفری طولانی همراه می کنند تا چشم او را به اعمال زشتش باز کنند .در این روایت جدید از داستان،جیم کری در 4 نقش جداگانه یعنی نقشهای اسکروچ ،روح زمان گذشته،روح زمان حال و روحی از آینده سخن می گوید.

من که از تماشای فیلم واقعا لذت بردم . تصاویری از شهر مه گرفته لندن دوران ویکتوریا ... صداگذاری بی نقص ... موسیقی متن فیلم که به خوبی مکمل صحنه های فیلم است و در کل تصاویر بدیع و چشمگیری که رابرت زمه کیس آنها را خلق کرده بود.

توصیه می کنم حتما فیلم را با کیفیت تصویری و صوتی بالا ببینید.

نوشته شده توسط سام نوروزی | موضوع: | لینک ثابت |
مری و مکس "Mary & Max"

«ماری و مكس» مثل بسیاری از انیمیشن‌هایی كه این روزها ساخته می‌شود، برای هر دو مخاطب كوچك و بزرگ خود حرف‌هایی دارد.هر چند توصیه می کنم که کودکان را مجبور به تماشای این فیلم نکنیم. مری و مکس روایت گر تنهایی و دغدغه های یک انسان و چه بسا انسانهای تنهای جامعه مدرن است. به روایت خود "مکس" : اینکه انسانیم و کامل نیستیم .

شروع فیلم (كه با نمایش یكسری ناهنجاری همراه است) نوعی افسردگی همراه خودش می‌آورد ولی كسی نمی‌گذارد كه لحن فیلم تغییر كند و دیگر نمی‌توان از چیزی به نام افسردگی صحبت كرد.

با این حال برخی از منتقدان عقیده دارند مضمون فیلم خیلی هم مناسب حال بچه‌ها نیست و حرف‌هایی در آن مطرح می‌شود كه كودكان و نوجوانان به اصطلاح آنها را نمی‌گیرند.
قصه فیلم سه راوی دارد: ماری نویسنده نامه‌ها (كه بتانی ویتمور به جای كودكی او صحبت می‌كند و تونی كولته به جای دوران بزرگسالی وی)، مكس (با صدای فیلیپ سیمورهافمن، كه به احتمال زیاد امسال برای «شك» نامزد جایزه اسكار بهترین بازیگر مرد خواهد شد) و راوی (با صدای بری هامپریز) قصه فیلم در یك طول زمانی ۲۰ ساله تعریف می‌شود و شروع آن با آشنایی و دوستی ماری ۸ ساله اهل ملبورن با یك مرد مریض و منزوی ۴۰ ساله به نام مكس است.
مكس برای تمام پرسش‌های ماری پاسخ‌هایی خوب و جذاب دارد اما سوالات ماری انتهایی ندارند.
این در حالی است كه دوستی آنها به واسطه نامه‌هایی است كه برای هم می‌نویسند و هنوز یكدیگر راندیده‌اند. علت امر هم این است كه مكس در نیویورك زندگی می‌كند. نامه‌نگاری‌های این دو سالها ادامه پیدا می‌كند و زمانی می‌رسد كه مكس برنده یك مسابقه لاتاری می‌شود و ماری كتابی درباره مكس و بیماری او می‌نویسد. حالا شرایط برای دیدار آنها فراهم است ولی قصه فیلم حوادث پیش‌بینی‌نشده‌ای را پیش روی خود دارد.
آدام الیوت قبل از «ماری و مكس» كه اولین فیلم بلند سینمایی‌اش است، چهار فیلم كوتاه ساخته است.
او درباره فیلم بلند سینمایی‌اش می‌گوید: «فیلم‌های انیمیشن معمولا فیلم‌های سرگرم‌كننده‌ای هستند كه با هدف شادكردن تماشاگران خود ساخته می‌شوند اما فیلم من افسانه‌ای غمگین از مشكلات جهانی معاصر است و هیچ ربطی به قصه‌های شاه پریان ندارد.

كاراكترهای اصلی فیلم در دنیای مدرن رها و گم شده‌اند و به نوعی در ترس زندگی می‌كنند. با آن كه آدم‌ها دارند زندگی می‌كنند ولی خبری از زندگی كردن نیست.

البته این موضوع در دل قصه فیلم پنهان است و شما در ظاهر قضیه چیزی نمی‌بیند. به همین دلیل دیدن آن برای بچه‌ها هم می‌تواند جذاب باشد. آنها در طول قصه فیلم با مشكلاتی روبه‌رو می‌شوند كه بر اساس آن كنجكاو می‌شوند تا نگاه‌دقیق‌تری به محیط و دنیای دور و بر خود بیندازند.»

نوشته شده توسط سام نوروزی | موضوع: | لینک ثابت |
جزیره شاتر "Shutter Island"

سينما در رگ‌هاي اسكورسيزي جريان دارد و هر نماي جزيره شاتر، هر حركت دوربين و هر لحظه پرهراسش مي‌تواند اداي ديني به يكي از نوآرهاي محبوب اسكورسيزي باشد؛ از «آدم‌هاي گربه‌اي» و «‌از گذشته» ژاك‌تورنور گرفته تا «بيراهه» ادگار جي اولمر و «راهروي شوك» ساموئل فولر. خود اسكورسيزي هم قبلا اشاره كرده كه در جزيره شاتر به صورت مشخص قصد اداي دين به فيلم‌هاي ژاك تورنور را داشته است؛  فيلمسازي كه به قول اسكورسيزي هرگز خود را هنرمند نمي‌ناميد و در كمال فروتني و تواضع كار خود را با نجاري بيشتر قابل مقايسه مي‌دانست تا انجام فعاليتي خلاقانه.

در جـــزيره شاتـر جـهان‌بيني سياه اسكورسيزي موجب  به تصوير كشيده‌شدن ماجرايي شده كه ذهن بيننده را مدام آزار مي‌دهد؛ ماجرا در سال1954 رخ مي‌دهد؛ در دوران اوج جنگ سرد كه بوي خيانت در هر گوشه به مشام مي‌رسيد. تدي دانيلز (لئوناردو دي‌كاپريو) كه يك مارشال آفريقايي است به همراه دستيار جديدش (مارك روفالو) براي انجام تحقيقاتي به يك تيمارستان كه در آن مجرمان رواني نگهداري مي‌شوند، مي‌آيند؛ آن هم در حالي كه يك زن بيمار كه 3فرزندش را به قتل رسانده از تيمارستان گريخته است؛  در شرايطي كه به صورت 24ساعته تحت مراقبت شديد قرار داشته و در سلول نيز از بيرون قفل مي‌شده است.

تدي دانيلز در اين زندان -  تيمارستان با مسائل تكان‌دهنده‌تري هم مواجه مي‌شود؛ جايي كه با وجود گذشت يك دهه از پايان جنگ جهاني دوم، فضايش يادآور اردوگاه‌هاي زندانيان آلمان نازي است. كمي بعد دانيلز متوجه مي‌شود كه در اينجا پزشكان آزمايش‌هاي پزشكي خطرناك را روي مجرمان انجام مي‌دهند. توفاني نيز سايه تهديدش را بر سر تيمارستان انداخته كه اگر رخ دهد همه چيز را ويران خواهد كرد.

اسكورسيزي در آخرين ساخته‌اش همه آنچه  را كه از فرط خوف‌آور بودن بيشتر به كابوس مي‌مانند تا واقعيت،  بر دوش تدي مي‌اندازد؛ كسي كه متوجه مي‌شويم در واقع زخم عميقي كه در دل داشته او را به اين دنياي سرشار از جنون و سبعيت كشانده. تدي به دنبال قاتل همسرش است كه در همين تيمارستان حضور دارد.

مي‌توان گفت اسكورسيزي در جزيره شاتر بيش از همكاري‌هاي قبلي‌اش با دي‌كاپريو، روي توانايي بازيگري او حساب باز كرده. فيلم به شدت وابسته به حضور دي‌كاپريواست و او مستعدتر از هميشه موفق مي‌شود حسي از اضطراب و استيصال را به خصوص در كلوزآپ‌ها به خوبي به تماشاگر منتقل كند. تماشاگر خيلي زود خود را غرق در جهنمي مي‌يابد كه اسكورسيزي بنايش را در جزيره شاتر گذاشته است. همه اتفاقات در يك جزيره دورافتاده در حاشيه شرقي لنگرگاه بوستون اتفاق مي‌افتد؛ جايي كه تيمارستان «اش كليف» در جزيره‌اي دور و محصور بنا شده و به نوعي تداعي‌كننده زندان آلكاتراس نيز هست.

استادي اسكورسيزي به كنار، بايد از كار درخشان دانته فرتي نيز ياد كرد كه در هفتمين همكاري‌اش با كارگردان جزيره شاتر، با خلق فضايي منحصر به فرد، تيمارستان را به سبك معماري گوتيك درآورده تا تهديدآميزتر به نظر برسد. به حاشيه صوتي غني‌ فيلم به عنوان يكي از عوامل تأثيرگذار نيز بايد اشاره كرد. موسيقي متن همخواني كامل با فضاي فيلم و مضمون داستان دارد و كار رابي روبرتسون ترانه‌سرا و خواننده، در تقويت تدريجي صدا به گونه‌اي است كه مخاطب را به صورت ناخودآگاه به همراهي با تم ترانه وادار مي‌سازد.

اسكورسيزي فيلم‌هايش را طوري مي‌سازد كه گويي كارگرداني همه زندگي‌اش است. به همين دليل فيلم‌هاي او چه آنها كه شاهكارهاي مسلم سينما هستند (راننده تاكسي و گاوخشمگين) و چه آثار متوسط (هوانورد، نيويورك نيوريورك) و چه حتي شكست‌هايش (رنگ پول) همگي پيداست كه با تمام وجود ساخته شده‌اند. اسكورسيزي هرگز در نمايش خشونت و احساسات كم نمي‌گذارد، همچنان كه از آزمودن و تركيب ژانرهاي مختلف كه او استاد تحليل و موشكافي‌شان است. در جزيره شاتر پيداست كه اسكورسيزي با اقتباس از داستان دنيس ليهان و بردن زمان رويدادها به دهه50 ميلادي كوشيده تا نوآر دلخواهش را بسازد؛ فيلمي كه حس تعليق نهفته در آن مخاطب را همچون كاراكترها تا سرحد جنون پيش مي‌برد. 

البته لازم نيست همه فيلم‌هايي كه اسكورسيزي به آنها ارجاع داده را ببينيد تا جزيره شاتر برايتان قابل فهم باشد ولي بديهي به نظر مي‌رسد كه تماشاي فيلم اسكورسيزي براي كساني كه آثار تورنور و ساموئل فولر را ديده‌اند، لذتي مضاعف را در پي دارد؛ اينكه او تا چه حد دقيق آثار محبوبش را بارها و بارها تماشا كرده، از آنها تأثير پذيرفته و به شكل خلاقانه‌اي تغييرشان داده است. بعد از ديدن اين فيلم‌هاست كه متوجه مي‌شويد كارگردان چه بازي بزرگ‌تر و مهيجي را به تصوير كشيده است. داستان در زمانه‌اي رخ مي‌دهد كه جنگ سرد، پارانويا و ترس از بمب اتمي و انجام آزمايش هاي پزشكي خطرناك مشخصه‌اش هستند و اسكورسيزي تمام اينها را به شكلي استادانه در جزيره شاتر گنجانده است.

بن كينگزلي در نقش سرپرست پزشكان زندان انتظاري را كه از اين بازيگر كهنه‌كار مي‌رود  برآورده مي‌سازد و بازي اميلي مولتيمر و پاتريشيا كلارمحسون نيز بسيار قابل توجه است. اسكورسيزي دنياي تيره و تاري را به تصوير مي‌كشد كه در آن مرز ميان پيروزي يا شكست اخلاقي مخدوش يا دست‌كم نامعلوم شده است.

فيلم مفهوم اضطراب را هنرمندانه به نمايش مي‌گذارد و مثل هر اثر خوب ديگري از اسكورسيزي قهرمان اصلي‌اش زخم خورده‌اي است كه كابوس‌هاي ذهني‌اش رهايش نمي‌كند. اين منظر تدي دانيلز (كه در فلاش‌بك‌ها متوجه مي‌شويم كهنه سربازي در جنگ جهاني دوم بوده و زندگي شخصي تلخ و محنت‌باري داشته) به نوعي مي‌تواند يادآور تراويس در راننده تاكسي ‌نيز باشد.گويي اسكورسيزي در آخرين‌ ساخته‌اش از كابوس‌هاي تمام نشدني مي‌گويد.

نوشته شده توسط سام نوروزی | موضوع: | لینک ثابت |
آواتار "AVATAR"

 

آواتار؛ قصه ای آشنا در سرزمینی خیالی "برداشتی متفاوت"

آواتار کامرون روایت واقعه ای در سال و مکانی بسیار دور است؛ واقعه ای در سال ۲۱۵۴ و در سیاره پاندورا از اقمار ستاره رجل قنطورس یا آلفا قنطورس (Alpha Centauri) در فاصله ۴٫۳۶ سال نوری از خورشید. آنچه که در نگاه اول بیشتر از هر چیز دیگری در این فیلم به چشم می خورد همین دو خصیصه مکانی و زمانی است که باعث شده برخی آن را فیلمی بی محتوا با نمایش صحنه های خیالی و مهیج بدانند و برخی نیز آن را در قالب ژانر علمی-تخیلی قرار داده که در تکنیکهای سینمایی موفق بوده و توانسته خیال سرمایه گذاران آن را بابت سود گیشه آسوده کند. 
شاید این دو خصیصه باعث شود تا آواتار را در ژانر علمی-تخیلی قرار داد و آن را بازگشت کامرون به فیلمهای قبلی اش همانند ترمیناتور 1 در 1984، بیگانه ها در 1986 و ورطه در 1989 دانست، اما نامها و قصه فیلم حکایتی بیشتر از این قالب دارند. 
به عبارت دیگر، کامرون در این فیلم سعی کرده تا در مکان و زمانی دور و با تمام تصاویر سه بعدی فیلم و موجودات عجیب و غریب آن، قصه ای آشنا را به نمایش درآورد و در این مورد می گوید؛ « این رشته‌ای است که در سراسر تاریخ گسترده شده است ... من این رشته را پی گرفتم و عقب‌تر و به قرون 16 و 17 رفتم و این موضوع را مورد توجه قرار دادم که اروپایی‌ها چگونه آمریکای جنوبی و مرکزی را تصرف و بومی‌های آنجا را آواره کردند و آنها را نادیده گرفتند ... تاریخ نژاد بشری با خون نوشته شده و قدمت طولانی دارد. ما انسان‌ها ترجیح می‌دهیم بی آنکه از کسی اجازه بگیریم، هر چیزی که می‌‌خواهیم به دستبیاوریم». به همین جهت است که سیگورنی ویور، بازیگر نقش گریس آگوستین، آواتار را فیلمی علمی-تخیلی ندانسته و در مورد آن می گوید؛ «من آن را یک رومانس ماجراجویانه و حماسی به سبک قدیمی می‌دانم.

روشن است که کامرون در فیلم خود به تاریخ نژاد بشری توجه دارد که همواره مورد تهاجم انسان غربی قرار گرفته؛ زمانی برای طلا، زمانی برای نفت و در آواتار برای ماده نایاب یا آن‌ابتینیوم (unobtainium). این تهاجم خالی از خشونت و خونریزی نیست و به همین دلیل است که کامرون در فیلم خود برای شخصیت سرهنگ کواریچ عبارات و واژگانی همچون «شوک و بهت»، «مبارزه با تروریسم» و «حمله پیشگیرانه» قرار داده که یادآور عبارات و واژگان جنگ افروزان آمریکایی برای حمله به عراق است و گویا جنگ و خونریزی این جنگ افروزان تمامی ندارد چرا که سرهنگ کواریچ در جنگ نیجریه حضور داشته و جیک سالی نیز در جنگ ونزوئلا. البته کامرون پاداش نقد خود از تاریخ نژاد بشری و تهاجم و خونریزی نظامیان آمریکایی گرفت و در حالی که فیلم او برای دریافت 9 جایزه اسکار نامزد شده بود، در کمال تعجب تنها توانست 3 جایزه بهترین فیلمبرداری، بهترین کارگردانی هنری و بهترین جلوه‌های ویژه را از آن خود کند. برخلاف برخی منتقدان، این مزایای فیلم قفس رنج (Hurt Locker) نبود که جوایز اصلی اسکار را از آواتار ربود، بلکه علت را باید در نفوذ پنهانی و موثر نظامیان آمریکایی و به خصوص پنتاگون در هالیوود جست که تاب و تحمل نقد آواتار بر اعمالشان را نداشتند و اجازه ندادند تا آواتار به جوایز اصلی اسکار دست بیابد، یعنی مشابه همان کاری که سه دهه پیش با فیلم اینک آخرالزمان ساخته فرانسیس فورد کاپولا و نقد گزنده آن کرده بودند.

جیمز کامرون پس از 12 سال و غرق کشتی تایتانیک خود در 1997 به سینما آمد تا بار دیگر شعار خود را عملی کند؛ ساختن فیلم پرخرج اما پرسود. این بار نیز او موفق شد و آواتار او توانست با هزینه ای بالغ بر 300 میلیون دلار، به فروش بیش از دو میلیارد و نیم دلار دست یابد و رکورد یک میلیارد و هشت صد میلیون دلاری تایتانیک را پشت سر بگذارد.

*نویسنده مطلب : دکتر سید نعمت اله رحیم زاده

نوشته شده توسط سام نوروزی | موضوع: | لینک ثابت |
ما همه خوبیم "Everybody Fine"

باز هم یک بازی بی نظیر از رابرت دنیرو در فیلم "ما همه خوبیم" دیدم.

خلاصه داستان :

Frank  "رابرت دنیرو" هشت ماه پیش همسرش را از دست می دهد . حالا در آستانه تعطیلات در انتظار فرزندانش است که هر کدام تماس می گیرند و اعلام میکنند که نمی توانند بیایند . Frank که خود را تنها میابد تصمیم می گیرد خود به دیدار فرزندانش رود . در این سفر او مواردی را درمی یابد که قبلا از آن آگاه نبوده است ...

نوشته شده توسط سام نوروزی | موضوع: | لینک ثابت |
Up In The Air

 

Up In The Air بی تردید یکی از بهترین فیلمهای سال 2009ست. عواملی چون بازی های بسیار قوی، فیلمنامه ی قدرتمند، کارگردانی و فیلمبرداری بی نقص فیلم ان را به یکی از لایق ترین ها برای بردن اسکار بهترین فیلم تبدیل کرده. امتیاز این فیلم در سایت IMDB طبق نظر بیش از 45 هزار کاربر 7.9 از 10 و در سایت MetaCritic  برابر 83 از صد بوده. در ضمن فیلم Up In The Air  در اسکار گذشته، نامزد شش جایزه اسکار شد (بهترین فیلم، بهترین کارگردانی، بهترین فیلمنامه اقتباسی، بهترین بازیگر مرد نقش اول و دو نامزدی برای بهترین بازیگر زن نقش مکمل ) اما موفق به بردن هیچ یک نشد.

جیسون ریتمن علاوه بر کارگردانی، مسئولیت نوشتن فیلمنامه (البته با همکاری Sheldon Turner و بر اساس رمانی از والتر کرن) و تهیه کنندگی آن را نیز بر عهده داشته است. جیسون ریتمن کارگردان جوان و با استعدادی ست که تا کنون با سه اثر سینمایی موفق شامل Thank You for Smoking و Juno (که چندی پیش نقد آن را هم نوشته بودم) و  Up in the Air، توانسته جایگاه خود را در سینمای جهان تثبیت نماید. ریتمن در فیلمهای پیشین خود و همچنین در فیلم جدیدش، به روشنی این مسئله را نشان داده، که علاقه ی خاصی در خلق کاراکترهای عجیب و غیر معمولی دارد، به گونه ای که شاید این مسئله را بتوان وجه تشابه اصلی فیلمهای وی به حساب آورد. همانطور که در فیلم جونو، شخصیت اصلی فیلم دختر نوجوانی بود، باهوش با رفتاری متفاوت و خلاف سنت معمول ، رایان Up In The Air نیز مرد جذابی ست که روشی متفاوت و غیرعادی را برای زندگی برگزیده. خلق و جانبخشی به چنین کاراکترهایی در یک فیلم، بی تردید شخصیت ها، موقعیت ها و دیالوگ های بامزه و ظریفی پدید می آورد؛ همانند اتفاقی که در Up In The Air  رخ داده.

" وقتی ستاره ها از پناهگاههای روزانه ی خود خارج می شوند؛ یکی از اون نور هایی که کمی از بقیه روشن تره، چراغ بال هواپیمای منه که در حال عبوره. " این دیالوگ پایانی فیلم Up in the Air است که از زبان رایان بینگام شخصیت اصلی فیلم ادا می شود. این جمله حکایت زندگی رایان است.

نوشته شده توسط سام نوروزی | موضوع: | لینک ثابت |
لیست کامل اسامی برتدگان جوایز اسکار 2010

مراسم سالانه‌ اعطاي جوايز اسكار بامداد امروز(دوشنبه) در سالن تئاتر «كداك» لس‌آنجلس برگزار شد و فيلم «قفسه درد» با كنارزدن رقيب سرسختي چون«آواتار» موفق به كسب شش جايزه از جمله بهترين فيلم و بهترين كارگرداني شد و پس از «قفسه درد»،«آواتار» با دريافت سه اسكار در رتبه‌ي دوم قرار دارد.

اعضاي آكادمي اسكار به اتفاق آراء فيلم «قفسه درد» را شايسته دريافت جايزه اسكار بهترين فيلم دانستند و «كاترين بيگلو» نيز براي اين فيلم جايزه اسكار بهترين كارگرداني را دريافت كرد (وی موفق شد به عنوان اولین کارگردان زن که اسکار را به خانه می برد،نام خود را در تاریخ ثبت نماید).

فيلم‌هاي «تحصيلات»، «حرام‌زاده‌هاي عوضي»، «ارزشمند» و «بالا در آسمان» ديگر نامزدهاي اصلي كسب اسكار بهترين فيلم بودند.

در بخش بهترين بازيگر نقش اول مرد، «جف بريجز» باكنارزدن «جورج كلوني» و «مورگان فريمن» جايزه اسكار را براي فيلم «قلب ديوانه» دريافت كرد.

در بخش بهترين بازيگر نقش مكمل مرد، «كريستوف والتز» براي فيلم «حرام‌زاده‌هاي عوضي» جايزه‌ اسكار را به خود اختصاص داد.

در بخش بهترين بازيگر نقش اول زن، «ساندرا بولاك» در حضور رقباي سرشناسي چون «هلن ميرن» و«مريل استريپ» توانست براي فيلم «سمت كور» جايزه‌ اسكار را به‌دست آورد.

جايزه‌ي اسكار بهترين بازيگر نقش مكمل زن به «مونيك» براي فيلم «ارزشمند» اهدا شد.

در بخش بهترين انيميشن بلند «بالا» به كارگرداني «پيت داكتر» جايزه‌ اسكار را كسب كرد.

در بخش بهترين كارگردان هنري، «ريك كارتر» براي فيلم «آواتار» توانست جايزه‌ اسكار را به‌دست آورد.

جايزه‌ اسكار بهترين فيلم‌برداري به «مائورو فيوره» براي فيلم «آواتار» تعلق گرفت.

جايزه‌ اسكار بهترين طراحي لباس به فيلم «ويكتورياي جوان» اعطا شد.

در بخش بهترين مستند بلند، جايزه اسكار به «The Cove» به كارگرداني «فيشر استيونس» تعلق گرفت.

به گزارش خبرگزاري رويترز، در بخش بهترين مستند كوتاه، فيلم «موسيقي با احتياط» ساخته‌ «راجر راس‌ ويليامز» موفق به كسب جايزه‌ اسكار شد.

در بخش بهترين تدوين، فيلم «قفسه درد» جايزه‌ اسكار را كسب كرد.

در بخش بهترين فيلم غيرانگليسي درحاليكه همه پيش‌بيني‌ها حكايت از موفقيت «ربان سفيد»، برنده نخل طلاي كن داشت، اما فيلم «رازي در چشم‌هايش» از آرژانتين موفق به كسب جايزه‌ اسكار اين بخش شد.

در بخش بهترين چهره‌آرايي فيلم «سفر ستاره‌اي» جايزه‌ اسكار را كسب كرد.

در بخش بهترين موسيقي انيميشن نيز «بالا» جايزه‌ اسكار را براي «مايكل جياچينو» به‌همراه آورد.

در بخش بهترين ترانه‌ فيلم «قلب ديوانه» موفق به كسب جايزه‌ اسكار شد.

در بخش بهترين فيلم كوتاه انيميشن «لاگوراما» به كارگرداني «نيكولاس شمركين» جايزه‌ اسكار را كسب كرد.

جايزه‌ اسكار بهترين فيلم كوتاه اكشن به «مستاجران جديد» ساخته‌ «يوآخيم بك» اعطا شد.

در بخش بهترين تدوين صدا «قفسه درد» جايزه‌ اسكار را كسب كرد. هم‌چنين جايزه‌ اسكار بهترين ميكس صدا نيز به «قفسه درد» اعطا شد.

جايزه‌ي اسكار بهترين جلوه‌هاي ويژه را نيز فيلم «آواتار» دريافت كرد.

در بخش بهترين فيلم‌نامه‌ اقتباسي، فيلم «ارزشمند» جايزه‌ اسكار را كسب كرد. هم‌چنين جايزه‌ اسكار بهترين فيلم‌نامه اصلي نيز به «قفسه درد» اعطا شد.

نوشته شده توسط سام نوروزی | موضوع: | لینک ثابت |
"Jacket" ژاکت


زمان برنده بلامنازع است. این دیالوگ یکی از فیلم های گنگستری سینماست. فیلم "ژاکت" هم به زمان می پردازد. فلش بک و پرش به جلو از ابزار این پردازش است ولی به روایت امروزی و ملموس. ژاکت محصول سال 2005 است و آدرین برودی و کایرا نایتلی در آن به ایفای نقش پرداخته اند.

ژاکت فیلمی معناگراست و از دغدغه انسان امروز برای جبران مافات سخن می گوید. فیلم بیننده را تماما با خود همراه می کند در حالی که از زرق و برق های فیلم های متداول بهره ای نمی گیرد. انسجام فیلم نامه و بازی های قوی سرمایه ی این فیلم هستند. داستان فیلم در زمستان می گذرد و فضای سرد و بی روح بیمارستان و بیماران به خوبی قابل درک است. جک نیز در روایت داستان اشاره می کند که اولین بار که مردم همه جا سفید بود. جک با اصابت تیر به سرش در عراق؛ به آمریکا منتقل می شود. یک بار هم در پایان فیلم روی یخ لیز خورده و سرش ضربه می بیند، اما اگر ژاکت را به تن کند و درون کشو برود نخواهد مرد؛ چون درون کشو آینده جریان دارد..... مرگ به همین راحتی است. مثل به خواب رفتن. اما قبل از این سفر اسرار آمیز، با تدبر و دوراندیشی می توان از بروز فجایع جلوگیری کرد. این پیامی است که ژاکت برای بیننده اش دارد.

* فیلم نویسنده ای ایرانی دارد و همچنین یک نوجوان ایرانی به نام بابک یزدی که در صحنه هایی هرچند کوتاه بازی درخشانی ارائه می دهد .

* این فیلم جوایز چندانی دریافت نکرده و از لحاظ گیشه هم چندان مورد استقبال واقع نشده که البته تهیه کنندگانی همچون اسپیلبرگ و جرج کلونی دارد .

 بازی ِ آدریان برودی که برای بازی در فیلم پیانیست اسکار گرفته در مقاطعی به خصوص در صحنه های درون ِ کشوهای غسال خانه بسیار درخشان است .


کارگردان :

جان میبوری


بازیگران :

آدریان برودی ( برنده ی اسکار برای فیلم پیانیست ) به نقش جان استارکس

کایرا نایت لی به نقش جکی پرایس

کریس کریستوفرسون به نقش دکتر بکر


تهیه کننده گان :

استیون اسپیلبرگ

جرج کلونی

نوشته شده توسط سام نوروزی | موضوع: | لینک ثابت |
همه چیز درباره مادرم "Todo sobre mi madre"

همه چيز در باره مادرم ، در مورد رازهای زندگی زنی است که سالها آنها را در خود مدفون نگاه داشته است ، شايد که بدينوسيله بتواند پسرش را از مشکلات اجتماعی و از خجالت شناختن پدری که تغییر جنسیت داده است ، حفظ کند.

فیلم ٬ کاملا زن محور است.تقریبا جز دو کاراکتر استپان و پدر رزا که اولی کشته شده و دومی فراموشی دارد هیچ کاراکتر مردی در فیلم نیست.تمام شخصیت ها علیرعم اینکه در حوتدث فیلم در کنار هم قرار می گیرند اما همه تنها هستند.تنهایی زنان به شکل واضحی به چشم می خورد.مانوئلا در دیالوگی می گوید« ما زن ها برای فرار از تنهایی  به چه کارهایی که تن نمیدیم»

درفیلم ديدی انسانی از ترانسوسيتي و از زن بودن مورد بررسی قرار می گیرد ، شوخی های زنانه تو را به نهايت می خندانند و غم های زنانه تو را تا نهايت می گرياند.

بدین سان نگرشی شده است رئاليستی به اين گروه خاص اجتماع "ترانسوسیت ها" که به شدت مورد تحقير و توهين قرار دارند و به شکل گروهی ايزوله مورد سوء استفاده های اجتماعی و جنسی قرار می گيرند. افرادی که کمترين لقبی که به ايشان می دهند ناهنجار و بيمار و روانی و ... است.فيلم تو را به دنيای جديدی می برد. دنيای مردانی که نيم مرد ، نيم زن هستند.

مردانی که در جسم نادرست بدنيا آمده اند.مردانی با احساس و عواطف زنانه . مردانی که زن بودن را انتخاب کرده اند. و به دليل اينکه جامعه ناهنجار می نامدشان ، تحقير ها را نيز به خود می پذيرند. و نيز تنها شغلی را که به آنان پيش نهاد می شود. تن فروشی را .

در پایان باید این را هم اشاره کرد که فیلمبرداری برخی سکانس ها مثل نمایش نوشتن پسر در دفتر خود از زاویه کاغذ یا نمایش چهره مادری که مرگ فرزندش را می بیند از چشم فرزند در حال مرگ از سکانس هایی است که اینگونه تصویربرداری از آنها شاهکار ساخته است.

سناریست و کارگردان : پدرو آلمودوار

بازیگران :

 سیسیلیا راث (مانوئلا)

ماریسا پاردس (هوما)

کاندلا پنا (نینا)

آنتونیاسان جوان (آگرادو)

پنه لوپه کروز (رزا)

موسیقی : آلبرتو ایگلسیاس

اسپانیا (۱۹۹۸)

نوشته شده توسط سام نوروزی | موضوع: | لینک ثابت |
بیمار انگلیسی "The English Patient"

کارگردان : آنتونی مینگلا

فیلمنامه : آنتونی مینگلا بر اساس رمانی به قلم مایکل آنداتچی

مدیر فیلمبرداری : جان سیل

موسیقی : گابریل یارد

بازیگران : رالف فاینس ، ژولیت بینوش ، ویلم دفو ، کریستین اسکات تامس –

 1996 آمریکا.

سكانس نمادين اوليه كه پرواز آلماسي (با بازي رالف فاينس) و كاترين كليفتون (با بازي كريستين اسكات توماس) بر فراز صحراي بي‌انتهاست به عشق اشاره مي‌كند، عشقي كه با پرواز استعاره شده است و نتيجه عشق غريزي و غير عرفي چيزي جز سقوط، سوختن و مرگ تدريجي نيست.

مينگلا سعي نمي‌كند ارتباط كاترين با همسرش را از نظر عاطفي و روانشناسي موشكافي كند تا قدري بيننده با كاترين همذات‌پنداري بيشتري بكند اما ديالوگهاي زيبا و حوادث شلاقي فيلم اين نقص رواني را پوشش داده است. بيمار انگليسي فيلمي عاشقانه است اما به هيچ وجه عارفانه نيست، اگر تعريف كلي ما از عرفان و عشقي از اين دست دوري از معشوق و به او رسيدن از طريق نشانه‌هاي اوست. آلماسي نماينده انسان سرگشته بين حقيقت و مجاز است و بي‌عاري او از عدم شناخت فلسفي خودش ناشي مي‌شود. كاترين تنها يك زن است، يك زن كه مي‌توان به راحتي عاشق او بود. او نماينده زنانگي است و چيزي بيش از اين نمي‌تواند باشد.

بيمار انگليسي، به عنوان بهترين فيلم عاشقانه تاريخ سينما تا كنون به خوبي توانسته است ضدقهرمانهاي عشقي را در نهاد مخاطبش ته‌نشين كند و باعث امتياز دادن او به چنين عشق نافرجامي بشود.

آلماسي و كاترين محق هستند يا خير؟

حتي خود مينگلا هم براي اين پرسش جوابي ندارد و اين نقطه عطف فيلم است.

ديالوگ به ياد ماندني فيلم:

آلماسي: چه وقت خيلي خوشحالي؟

كاترين: الان.

آلماسي: چه وقت خيلي ناراحتي؟

كاترين: الان!

نوشته شده توسط سام نوروزی | موضوع: | لینک ثابت |
آنجل - آ "Angel-A"

«آنجل- آ» دهمین ساخته لوك بسون، فیلمی ‌است كه با حضور فرشته‌ای فرازمینی از تنگنایی تلخ و سخت به عشق و امید می‌رسد. آنجل - آ فیلمی با مفاهیم پیچیده است که با زبان ساده بیان میشود که این بیان ساده با بازی خوب و ساده و کمی کمدی جمال دبوزه(Jamel Debbouze) بازیگر مراکشی الاصل فرانسوی و مسلمان در نقش "اندره" همراه میشود .

حضور فرشته و ماندن او كنار یك انسان حال و هوایی شبیه فیلم «زیر آسمان برلین» اثر ویم وندرس دارد اما آنجلای لوك بسون با رویایی امیدوارانه تمام می‌شود؛ رویای فرشته‌ای كه بالهایش را به خاطر عشق از دست می‌دهد تا به زندگی انسانی، نور و شادی ببخشد.

آنجل- آ فیلمی‌سیاه و سفید و از هر جهت دلپسند است. ماجرای فیلم، داستانی است درباره پذیرفتن خود و دستیابی به اعتماد به نفس به همراه تصاویری شاد و دیدنی از شهر خلوت پاریس.حضور جمال دبوزه در نقشی تلخ و شیرین می‌تواند تماشاگر كنجكاو و مشتاق را شیفته  خود كند.

راسموسن بازیگر دانماركی برجسته‌ای است كه تاكید‌های كلامی‌جذابش  در ادای دیالوگ به روش فرانسوی، او را در زمره خانم‌های خارجی معروفی مثل جین‌سیبرگ و آنا كارنینا قرار مي‌دهد اما او هنوز ناشناخته است، هر چند كه باور كردن این موضوع سخت است كه كسی بتوا‌ند او را در فیلم «فم فتال» به كارگردانی برایان دی پالما  (با آن لباس 10ميلیون دلاری كه با الماسهای كوچك پوشیده شده  بود) فراموش كند.

راسموسن و دبوزه در ایفای نقشهایشان به خوبی مكمل هم هستند اما كاراكترهای دیگر فیلم اصلا جذابیتی ندارند. آن دو زیاد با هم حرف می‌زنند و همیشه آنجلا با شوق و ذوق در حال تعریف كردن ماجراهایی است كه بعدا قرار است اتفاق بیفتد.

این فیلم در مقایسه با فیلم‌های دیگری كه لوك بسون  نوشته، كارگردانی و تهیه كرده، فیلمی ‌است با حال و هوای بودايي كه با آرامش و نما به نما تا انتها و تكامل پیش می‌رود.

وجود صحنه‌های خشونت در فیلم، دلیل موجهی دارد، چرا كه يكی از اجزای جدا نشدنی سبك لوك بسون است و در اینجا هم بی‌پروایانه از این صحنه‌ها استفاده می‌شود. كه البته این به عقیده تعدادی از منتقدین به عنوان وجه مثبت فیلم تلقی شده است.

و در نهایت:
انجلا فیلمی است با فانتزی های احساسی و فلسفی که دیدنش را به همه دوستان و خوانندگان گرامی توصیه میکنم فیلمی که شخصیت زن در ان قوی است و در واقع این زنان هستند که غیر مستقیم فرشتگان روی زمین معرفی میشوند .جنبه روایی و سورئالیستی فیلم شبیه به فیلم املی پلن است و کلا از دیدن این فیلم پشیمان نخواهید شد خصوصا اینکه لوک بیسون بازگشت قدرتمندی داشته است.

نوشته شده توسط سام نوروزی | موضوع: | لینک ثابت |
پلهای مدسن کانتی"The Brifge Of Madison County"

پلهای مدیسن کانتی فیلمی از کلینت ایستوود محصول سال 1995 و بر اساس کتابی به همین نام از رابرت والر ساخته شده است.این فیلم قصه غریبی از عشق زنی دهاتی(مریل استریپ) است که با بحران تکرار و تنهایی روبروست عشقی که در 4 روز ایجاد و تا آخر عمر همراه فرانچسکا(مریل استریپ) باقی میماند و 2 جلد دفتر خاطرات را رقم میزند.وقتی این فیلم را تماشا میکنید احساس میکنید هر لحظه ممکن است قلب این دو (کلینت ایستوود و مریل استریپ) از سینه آنها بیرون بزند،لحظه هایی که قلبتان تند میزند،با نگاهی احساس میکنید آب سردی بر روی شما ریخته اند ،لحظه های که انگشتانتان میلرزد ،لحظه هایی که به دوراهی میرسید(لحظه ای که زیر باران فرانچسکا در انتخاب پیاده شدن از ماشین شوهرش و رفتن به سوی رابرت و ماندن در رخوت و تکرار زندگی مردد است )همه و همه این لحظات را در این فیلم کلینت ایستوود میبینید و چنانکه روزی عاشق بوده اید یا هستید این فیلم را با جانتان میبینید پلهای مدیسن کانتی یک عاشقانه خوب در سینماست.

داستان فیلم :

فرانچسکا جوهانسون (مریل استریپ) زن ایتالیایی الاصلی است که بعد از ازدواج با همسر آمریکایی اش، در زادگاه همسرش یعنی دهکده ی مدیسن زندگی می کند و صاحب دو فرزند است. 

زمانی که همسر و دو فرزند فرانچسکا به سفر کوتاه چهار روزه ای می روند و فرانچسکا در خانه تنها مانده است، رابرت کین کید (کلینت ایست وود) که عکاسی جهانگرد است، به طور اتفاقی با فرانچسکا آشنا می شود و میان آنها عشقی به وجود می آید که سالها بعد فرانچسکا پس از مرگش توسط دفاتر خاطراتش پرده از راز این عشق برای دو فرزندش برمی دارد.


نوشته شده توسط سام نوروزی | موضوع: | لینک ثابت |