![]()
کارگردان:وودی آلن
نویسنده :وودی آلن
بازیگران:
جاناتان رایس مه یر
اسکارلت یوهانسون
مدت زمان ۱۲۴ دقیقه
جوایز :
نامزد ۴ جایزه در جشنواره گلدن گلوب ۲۰۰۵ - بهترین فیلم و کارگردان و هنرپیشه نقش مکمل زن و فیلمنامه نامزد فیلمنامه در اسکار ۲۰۰۵ و تقدیر شده در جشنواره کن ۲۰۰۵
داستان فیلم:
کریس تنیس بازی ایرلندی است که برای آموزش تنیس و امرا معاش به لندن میآید. آشنایی کریس با اشراف زادهای به نام تام و سپس با کلونی خواهر تام موجب ازدواج آن دو و وارد شدن کریس به خانواده هویت میشود. ازدواج کریس باعث ارتقای شغلی و ثروتمند شدن وی میگردد، اما در این بین کریس با نولا نامزد سابق تام رابطه برقرار میکند...
نقد فیلم :
اون مردی که میگفت من ترجیح میدم خوش شانس باشم تا خوب ... عمق زندگی رادیده بود .
افراد از اینکه با شرایطی مواجه بشن که شانس تاثیر زیادی داشته باشه واهمه دارن
در یک مسابقه لحظاتی هست که توپ به تور برخورد میکنه و در یک لحظه
ممکنه که عقب بره یا جلو ، با یک مقدار شانس میره جلو و برنده میشی
و شاید نره و بازنده بشی …
فیلم با این جملات و توپی که از تور تنیس مدام به چپ و راست میرود شروع مشود و توپ به تور برخورد میکند و می ایستد
در واقع داستان فیلم تشریح همین چند خط بالاست …
![]()
ژانر : درام
کارگردان : استیون اسپیلبرگ
محصول : 2005
فیلمنامه : براساس کتاب انتقام - به قلم جرج جوناس
فیلمنامه نویس : تونی کاشنر
بازیگران : اریک بانا - جفری راش - دانیل کریگ
مونیخ فیلمی است که از دیدگاهی بیطرفانه به ماجرای کشتار ورزشکاران اسرائیلی در المپیک مونیخ بدست گروه فلسطینی موسوم به «سپتامبر سیاه» و انتقام سازمان اطلاعات و وظایف ویژه (موساد) که در عملیاتی طولانی بانام «عملیات خشم خدا» به انتقام از دست اندرکاران و برنامهریزان کشتار المپیک مونیخ میپردازد.
مونیخ آشکارا از رویکرد خشونتآمیز اسرائیل، در برابر اعمال تروریستی اعراب انتقاد میکند.
دهه هفتاد میلادی اوج فعالیتهای تروریستی فلسطینیها بود و کشتن 12 ورزشکار اسرائیلی دردهکده المپیک مونیخ مشهورترین این فعالیتها بود .
البته در حادثه (گروگانگیری) کین شازا ، اسرائیلیها توانستند اوج قدرت نمایی و ابتکار و مهارت کماندوهای خود را نشان دهند و تمام اسرای خود را نجات دهند و با موفقیت کامل این حمله مسلحانه فلسطینیها را پاسخ دهند
خلاصه فیلم :
فیلم مونیخ با یک فصل پانزده دقیقه ایی نفس گیر و تکان دهنده آغاز می شود . اسپیلبرگ با استفاده از صحنه هایی از فیلم مستند یک روز در سپتامر ( که برنده جایزه اسکار هم شد ) و در یک تدوین مسحور کننده ، تماشاگر را در جریان حادثه مرگبار دهکده المپیک مونیخ می گذارد . ( احتمالا دیدن پیتر جنینگز مجری معروف تلویزیونی در این صحنه ها برای تماشاگر امریکایی خاطره انگیز است به ویژه آن که این هنرمند چندی پیش در گذشت ) . پس از صحنه های اولیه که ترکیبی است از فیلم های خبری قدیمی و صحنه های بازسازی شده ی امروزی ، با اونر ( اریک بانا ) آشنا می شویم . اونر رهبر یک گروه مخفی پنج نفره است که از طرف دولت اسرائیل ماموریت یافته اند تا با توسل به هر وسیله ای که شده رد یازده گروگانگیر فلسطینی را پیدا کنند و آنها را به قتل برسانند . این یازده نفر گروگانگیر فلسطینی مسئول قتل دوازده ورزشکار اسرائیلی در دهکده المپیک مونیخ هستند .
در پایان به نقل از آقای بیژن اشتری در دنیای تصویر :
مونیخ قصه ای از سی و چند سال پیش را باز می گوید اما هر کلام و جمله ای که از دهان کاراکترهایش خارج می شود ، وصف حال امروز ماست . اسپیلبرگ فیلم معرکه ای ساخته که بی شک در رده شاهکارهایش قرار می گیرد . مونیخ به رغم بهره گیری از اصول و قواعد ژانری ، از محدوده های ژانر خارج شده و موجودیت منحصر به فرد و یکه ای را خلق کرده است !

فیلم غرور و تعصب بر اساس رمانی به همین نام از نویسندهٔ انگلیسی، جین آستن است
این کتاب، اولین داستان جین آستن است. او این داستان را در سال ۱۷۹۶، در حالی که تنها ۲۱ سال داشت, نوشت، اما چاپ آن تا سال ۱۸۱۳ به طول کشید.
از این رمان بارها فیلمسازی شده است، که آخرین بار آن سال ۲۰۰۵ با بازی کیرا نایتلی(در نقش الیزابت) و ماتیو مکفادین (در نقش آقای دارسی) بوده است.
غرور و تعصب (2005) اگر نگوییم شاهکار اما یقیناً جزء بهترین فیلمهای ژانر درام طی سالهای اخیر به شمار میرود. در غرور و تعصب، بازی کایرا نایتلی خیرهکننده است. او همه حسهای لازم - از خشم تا آسیب پذیری - را به بهترین شکل ایفا کرده و دیالوگ هایش را بسیار طبیعی ادا میکند، فیلمی که دیدناش را در انگلیس به دختران نوجوان توصیه میکنند.
خلاصه فیلم:
سال ١٧٩٧، انگلستان. بعد از مرگ آقاي بنت همسرش کوشيده تا پنج دخترش- جين، اليزابت، مري، ليديا و کيتي- را آماده يافتن شوهري مناسب نمايد. چون اين کار را تنها راه دستيابي يک زن به رفاه و آسايش مي داند. زماني که سر و کله جوان ثروتمند و خوش سيمايي به نام بينگلي و دوستش آقاي دارسي در همسايگي آنها پيدا مي شود، هيجان بر خانه خانواده بنت مستولي مي شود. به زودي جين با آقاي بينگلي دوست مي شود و به نظر مي رسد که اليزابت نيز به آقاي دارسي نظر دارد. اما رفتار آقاي دارسي مغرور چندان به مذاق اليزابت باهوش که در سايه تعاليم پدر فردي جسور و مستقل بار آمده خوش نمي آيد از اين رو به زودي جنگ ميان مردها و زن ها آغاز مي شود.
نقد فیلم "برداشت مطلب از وبلاگ حسین یوسفی":
فیلم غرور و تعصب یک داستان پیچیده و گنگ ندارد همه چیز در این فیلم معمولی است اما چه طور اینهمه سادگی تبدیل به یک اثر بزرگ سینمایی میشود را باید در عوامل تولید این فیلم جستوجو کرد و مهمترین عوامل این فیلم که این فیلم را منحصر به فرد میکند همان عوامل کلیدی هنر سینما میباشد یعنی تصویر و صدا شاید به جرات بتوان گفت که تصویر برداری این فیلم اگر نگوییم که یک شاهکار است!اما فوق العاده است .دوربین دائما در حال حرکت است و ما در طول فیلم کمتر با یک تصویر ایستا و یک نمای ثابت مواجه هستیم حرکت دوربین در این صحنه ها طوری است که بیننده واقعا احساس میکند که در ان سالن حاضر است هنگام رقصهای سنتی که در این فیلم بسیار دیده میشود دوربین با حرکتهای ناگهانی بین بازیگرانی که در حال رقص هستند حرکت میکند و واقعا اتماشاگر با دیدن این صحنه ها و فیلمبرداری با کنتراست قوی احساس میکند که در حال رقصیدن است !
نقش الیزابت را بازیگری نام اشنایی به نام کایرا ناتالی(Keira Knightley )بازی میکند که ما قبلا و بعدا از او فیلمهایی نظیر دزدان دریایی کارائیب .شاه ارتور و دومینو را دیده بودیم . بازی او در این فیلم تحسین بر انگیز است به طوری که در سال 2006 برای ایفای این نقش نامزد جایزه اسکار بهترین بازیگر نقش اول زن شد.
در کل بازی تمام بازیگران این فیلم خیلی عالی است .داستان فیلم فراز و نشیب های بسیاری دارد و ما تماما در طول فیلم شاهد هیجانات عاشقانه هستیم.
وجود این همه زن و دختر در طول فیلم که دائما در حال شادی و جنب و جوش هستند یک حس شادابی را به بیننده فیلم القا میکند خصوصا خنده های دو دختر کوچک تر خانواده بنت که دائما در حال شیطنت و بازیگوشی هستند . تصاویر دیدنی از یک زندگی روستایی ساده و طبیعت زیبا با مردمانی دوست داشتنی برای هر بیننده ای یک حس نوستالژیک را زنده میکند .
رمانتیسم قوام یافته فیلم در کنار موسیقی زیبای ان این اثر را تبدیل به یک اثر ماندگار در سینما میکند و برخلاف دو نسخه قبلی فیلم که خیلی زود فراموش شدند این فیلم ماندگار در سینما میماند فیلمی که یک فیلم سینمایی است از نوع سینما که هر کسی به همراه خانواده میتواند بدون هیچ نگرانی از صحنه های خشونت امیز و اروتیک و ....این فیلم را تماشا کند و از تماشای یک فیلم کلاسیک لذت ببرد .

پرتقال کوکی فیلمی است از استنلی کوبریک، محصول سال ۱۹۷۱ شرکت برادران وارنر.
هنگام اکران این فیلم در انگلستان به خاطر تقلید برخی از جوانان از کارهای شخصیت اول فیلم (الکس)، کارگردان فیلم از پخش آن در انگلستان جلوگیری کرد و این فیلم پس از مرگ کارگردان در آنجا اکران عمومی شد.
بازیگران
* مالکوم مکداول (الکس)
* پاتریک مگی (آقای الکساندر)
* مایکل بیتس(آقای گارد)
* وارن کلارک (دیم)
* آدرین کوری (خانم الکساندر)
* کارل دورینگ (دکتر برودسکی)
* پل فارل (ترمپ)
* کلیف فرانسیس (لاجر)
داستان
الکس جوان شرور و خلافکار بر اثر قتل زنی به زندان میافتد و در آنجا تحت درمان روش جدیدی برای اصلاح خلافکاران قرار میگیرد ...
شخصیت اصلی ، الکس ، با احساس هایش دمساز است.
خشونت او نتیجه نوعی اختلال عصبی زیر بنایی ی او نیست. او دست به خشونت می زند چون
خوشش می آید ، چون با آن تفریح می کند ، چون خشونت آدم را به هیجان می آورد و به
زندگی طراوت بیشتری می بخشد.
در پرتقال کوکی تماشاگر می تواند هم بر ویژگی های سطح توصیفی فیلم و هم بر ساختار های
تفسیری وقوف یابد. یک تفسیر ، از میان تفسیرهای متعدد ، بر اساس فکر روان پالایی
است – یعنی آزاد شدن ضمیر نیمه هشیار : تماشاگر خود را با الکس یکی می پندارد :
شخصیت او در سرتاسر فیلم به نسبت چهره های کلیشه ای اطرافش به نحو دلچسب تری
پرورده می شود. از نظر بیننده گفت و گوهای جلب نظر کننده اش ، ظریفه گویی اش ، روایتگری
روانش ، جراتش،درمقام مقایسه با ویژگیهای زندانیان فاشیست ، آزادیخواهی که در شخصیت
پردازی غلو شده، والدین تهی مغزش،همدستانش (که بعدا پلیس می شوند) ، وغیره،به سود
او تمام می شود. در این فرایند همسان پنداری ، تماشاگر از سرکوب شدن الکس می رنجد.
در جریان
فعالیت ضمیر نیمه هشیار ، آدمها و موقعیت ها به طرزی افراطی پرورده می شود ، و
صورت های کلیشه یی و ساده شده یی از عامل تعارض ، که در پرتقال کوکی میبینیم ، از
همین امر نشات می یابد. تصرف هایی که در شکل محیط صورت می گیرد و اوهامی در قالب
حرکت کند شده و تند شده و کیفیت کابوس گونه صحنه های مربوط به (درمان لودویکو) (با
طنین ضمیر نیمه هوشیار در آنها) در خدمت خلق فضایی است که این پالایش در آنجا پذیرفتنی
بنماید.
پرتقال کوکی حاوی ساختارهای روایی ی اساطیری نیز هست. ماجرای الکس را گونه یی سفر اودیسه
وار می خوانند که با بازگشت به خانه یی موسوم به HOME کامل می شود. جشن و سروری که به
دنبال شفای الکس با درمان لودویکو می آید ( و این درمان تمایلاتی را که در جهت
خشونت بوده فرو مینشاند) تایید مجددی است بر انسانیتش از طریق نشان دادن این فکر
اساطیری که خشونت و منازعه جزء لاینکف موقعیت آدمی است.
جوایز
* نامزد اسکار بهترین فیلم
* نامزد اسکار کارگردانی برای استنلی کوبریک
* نامزد اسکار فیلمنامۀ اقتباسی برای استنلی کوبریک
* نامزد اسکار تدوین بیل باتلر
موسیقی متن این فیلم که توسط وندی کارلوس تصنیف شده,شامل موسیقی کلاسیک و موسیقی الکتریکی ترکیبی میباشد. استنلی کوبریک قصد داشت برای موسیقی متن فیلم از عناصر موسیقی مادر قلب اتمی(قطعه) گروه پینک فلوید استفاده کند که راجر واترز بیسیست و ترانه سرای این گروه,این درخواست را نپذیرفت. بعدها کوبریک نیز درخواست پینک فلوید جهت استفاده از موسیقی متن ۲۰۰۱: یک اودیسه فضایی را رد کرد.

خورشید خانم کوچولو٬ یک کمدی سیاه است. تقریبا همه فیلم می خندی و تقریبا همه فیلم به فکر فرو می روی. گرچه داستان سر راست و ساده ای دارد ولی آنقدر شخصیت پردازی فیلمنامه عالی است که این داستان ساده را به یکی از پیچیده ترین داستانهای روابط آدمها تبدیل می کند. بی تعارف نیمی از زیبایی فیلم مدیون بازی خیلی دوست داشتنی دخترک کوچک است. اولیو ٬ دختری ۷ ساله ٬ بامزه و شاداب است. او نه خیلی زیباست و نه خیلی باهوش ولی فیلمنامه چنان کاراکتر قوی ای از او ساخته که نه تنها روی همه اعضای خانواده اش تاثیر می گذارد بلکه تو را هم خندان میخکوب صندلی ات می کند. تقریبا همه کاراکترهای فیلم به خوبی پرداخته شده اند. دوین (برادر اولیو) عالی است نمونه کامل یک نوجوان ۱۵ ساله است که وسط زندگی سرگردان مانده ولی هنوز عاشق کودکی است ٬ دایی فرانک معرکه است: تنها٬ بی هدف٬ بی شغل ٬شکست خورده و مهربان! صحبتهای دوین و فرانک کنار دریا٬ آنجا که فرانک درباره پروست صحبت می کند فوق العاده است! پدربزرگ هم شاهکار است! انگار سینما سالهاست منتظر چنین کاراکتر بی نظیری بوده است.
موقعیت های کمیک فیلمنامه به خوبی در مسیر اصلی داستان طراحی شده اند. خراب بودن ماشین٬ همجنس باز بودن فرانک ٬ مجله های مورد علاقه پدربزرگ و مرگ او(گمان نکنم هیچ فیلم کمدی ای مرگی به این تاثیر گذاری داشته باشد)و البته رقص بی همتای اولیودر پایان!
خورشید خانم کوچولو ولی در کنار همه اینها فیلمی است درباره با هم بودن. خانواده ودوست داشتن. با دیدن اولیو کوچک و خانواده پر هیاهو و احمقانه اش می فهمی زندگی یعنی با هم بودن و به خاطر هم موقعیتهای سخت را گذراندن. اگر تنها باشی شاید هیچ کدام از این اتفاقات احمقانه برایت نیفتد. ساکت و آرام به زندگیت ادامه بدهی ولی وقتی خانواده هستی٬ باید مدام درگیر مشکلات باشی ولی در نهایت همین با هم بودن است که زندگیت را زیبا می کند و اولیو کوچک به زیباترین شکل ممکن این را نشانت می دهد. تقریبا همه خانواده اولیو٬ شکست خورده٬ بی استعداد و مشکل دار هستند ولی اولیو ٬ این دختر ۷ ساله بی همتا ٬ چنان شاد و پر از عشق است که همه این آدمهای شکست خورده را به زندگی امید وار می کند . آدمهای شکست خورده ای که همگیشان در یک چیز مشترکند: همدیگر را دوست دارند.
موسیقی متن فوق العاده زیبا و شنیدنی فیلم خورشید خانم کوچولو اثر آهنگساز معروف موسیقی فیلم میکائیل دانا ( Mychael Danna ) و محصول 2006 است.فیلم خورشید خانم کوچولو نامزد چهار جایزه اسکار از جمله در بخش بهترین فیلم شد. نهایتا دو جایزه اسکار را برای مایکل آرندت برای نوشتن بهترین نمایشنامه و آلن آرکین برای بازی در بهترین نقش مکمل مرد را از آن خود کرد. فیلم همچنین جایزه بهترین فیلم «ایندیپندنت اسپیریت آواردز» را از آن خود کرد.

جیا کارنگی (۲۹ ژانویه ۱۹۶۰ - ۱۸ سپتامبر ۱۹۸۶) مدل
معروف(سوپر مدل) آمریکایی است . معروفیت و محبوبیت او پس از اعتیاد وی به هروئین
کم کم کمرنگ شد و سرانجام در حالیکه فقط ۲۶ سال داشت ، بر اثر ابتلا به بیماری ایدز
جان خود را از دست داد . وی اولین زن معروفی است که بر اثر ابتلا به ایدز درگذشت .
در سال ۱۹۹۸ فیلمی با عنوان GIA
در بارهٔ زندگی این مدل معروف توسط Michael Cristofer و با بازی آنجلینا
جولی ساخته شد .
تا همین دو ساعت پیش تنها تصورم از آنجلینا جولی، یه هنرپیشهی خوش قیافه و خوش هیکل بود که جز فیزیک مناسب، هیچ چیز دیگری برای ارایه نداره. ولی بعد از دیدن این فیلم نظرم کاملا عوض شد! "آنجلینا جولی" واقعا هنرپیشهی قابلیه. فکرش هم نمیکردم که یه سوپرمدل بتونه اشک توی چشمام بیاره ولی اون تونست! بهترین بازیای که میتونستم از کسی در ردیف آنجل انتظار داشته باشم رو دیدم! از این به بعد نظرم راجع بهش عوض میشه و میتونم روی فیلمهایی که اون توش بازی میکنه، برچسبی جز "ادالت" یا "پاپیولار" بزنم!
داستان فیلم واقعی است . البته با کمی دخل و تصرف.در
ابتدای فیلم میخوانیم:
(( جی یا
ماری کارانجی در سال 1960 در فیلادلفیا به دنیا آمد در اوایل 18 سالگی به
افسانه ای در حرفه مد تبدیل شد .در اینجا داستان زندگی او را از زبان کسانی که با
او آشنا بودند و کلماتی که در رزومه اش نوشته شده میبینید ))
فیلم بازسازی شده یک نسخه مستند تلویزونی است.انتخاب
جی یا ماری کارانجی به عنوان سوژه کار باز میگردد به این موضوع که او اولین بیمار
زن بود که ویروس ایدز در او کشف شد . اعتیاد همجنس گرایی و هرج و مرج موجود در این
حرفه تم اصلی و دستمایه کارگردان است. در ضمن استفاده از بازیگر معروفی مثل
آنجلینا جولی و پر کردن فیلم با صحنه هایی پر تحرک و سکسی برمخاطبین جوان فیلم
افزوده است.
جی یا ماری کارانجی از اون مانکن هایی است که مخاطب
ایرانی بیشتر با کانالهای ماهواره ای مثل FASHION
با حرفه شان آشنایی دارد. اساس این شغل بر جوانی زیبایی و خوش
پوشی استوار است که همگی عناصر موقتی هستند. این مانکن ها برای قرار گرفتن جلوی
دید به مدت 20 تا 30 ثانیه باید آرایشهای دو ساعته را تحمل کنند .باید در فشار کاری
بالا لبخند بزنند. باید 24 ساعت در روز زندگی کنند فشرده. خروجیهای این شغل
در سنین 22 تا 26 سالگی به هنرپیشگی و مشاغلی نه چندان جالب جذب میشوند ( البته
نویسندگان و سیاستمدارانی هم هستند که این شغل موقتی را در کارنامه خود داشته
اند). واقعیت این است که در صنعت پوشاک امروز دنیا این شغل به یکی از حلقه های
اصلی زنجیر بدل شده.
جیا در زندگی غرق است همه چیز را تجربه میکند به
چیزی نه نمیگوید انگار باور کرده که ما در این دنیا آزادیم بدون هیچ گونه محدودیت.
جیا بچه طلاق است اتفاقا دلیل طلاق والدینش عدم وفاداری و سبکی مادر اوست.مادری که
در همه جای فیلم کاری نمیکند بجز تنها گذاشتن دخترش.در جایی از فیلم احساس کردم جیا
از خودش و از زیباییش خسته شده.
جیا به شدت تنهاست .
تصویر روی جلد کتاب
خاطرات یک گیشا
رمانی نوشته آرتور گلدن است که در سال ۱۹۹۷ برای نخستین بار به چاپ رسید.
رمان بر پایه خاطرات راستین یک زن ژاپنی که چندین سال گیشا بوده، نوشته شدهاست.
آرتور گلدن در خاطرات یک گیشا، دیدگاه نیتا سایوری در برابر زندگی و آدم ها را بازگو کردهاست. در آغاز این داستان، نیتا سایوری به توصیف رویاگونه خانه و محل زندگیشان میپردازد. خانهای که او بر آن نام شنگولی را گذاشته است. در خلال توضیحات او خواننده متوجه سختیها و دشواری های ویژه زندگی سایوری میشود. در حالی که وی تنها به جنبههای رویایی و گیرای آن دوره از زندگیش توجه دارد و آنسان که پیداست از سختی های آن غافل است. قطب منفی داستان، بیش از همه در منش «هاتسومومو» بازتاب یافته است. دشمنی کینه توزانه او در برابر سایوری حسی از انزجار را در خواننده ایجاد میکند و از همین نقطه بار دراماتیک داستان شکل میگیرد.
ولی موضوعی که در این کتاب نگریستنی است، زندگی گیشاهای ژاپنی است. زندگی گیشاهای ژاپنی برای کسانی که همواره شایعات و اخبار پراکندهای از زندگی آنها دریافت کرده اند، کنجکاوی های فراوانی را برانگیخته است، چرا که آداب و رسوم حاکم بر زندگی شخصی و اجتماعی این کسان دچار گونهای حالت نظامی وار است که به هیچگونه همانند شغلشان نیست. در ژاپن تا چند دهه قبل این عده را از هنرمندان به شمار میآوردند و پافشاری ویژهای بر حضور آنان در مراسم گوناگون سنتی و ملی داشتند، ولی کم کم در دوره کنونی از منزلت این کسان به گونه چشمگیری کاسته شده و در رده اشخاص حاشیهای و پایین اجتماع دسته بندی میشوند.
همه وقایعی که سایوری در درازای رمان از سر میگذراند به خاطر علاقهای است که از نوجوانی به کسی به نام «رییس» دارد. سایوری متوجه عشق و دلبستگی زیادش به رئیس میشود. ولی در ادامه، آنچه که از رییس مشاهده میکند بی تفاوتیاش در برابر توجهات سایوری است. حال آن که در پایان داستان مشخص میشود که همگی کامیابیهایی که سایوری کسب کرده به پشتیبانی رییس بوده است و این عشق و دلبستگی یک سویه نبوده بلکه دلبستگی سوی دیگر را هم دربرگیرنده میشده است.
خلاصه داستان:خلاصه داستان بدین گونه است که در سالهای پیش از جنگ جهانی دوم ، کودکی ژاپنی به خاطر فقرخانواده اش برای کارکردن به نام یک گیشا (در ژاپن زنی که برای رقصیدن، آواز خواندن وسرگرم کردن، مخصوصا مردها، پرورش میشود) به زور از آنها دور میشود. علی رغم وجود رقیب خیانتکاری که نزدیک است تا او را از ادامه کارش باز دارد، این دختر همان گیشای افسانه ای، زیبا و قابل میشود. «سایو ری» مقتدرترین مرد روزگار خویش را شیفته خویش میکند، ولی دائما به فکر راز عشقش و مردی دست نیافتنی او را آزار میدهد و در پایان پس از گذشت ماجراها و سالها در پایان متوجه میشوند که هر دو دل در گرو یکدیگر داشتند.
ساختار دراماتیک و عاشقانه داستان بسیار جاافتاده و پخته است و به زیبایی چگونگی دل سپردن پاک یک دختر کوچک را به معشوقش به نمایش میگذارد که در سالهای بعد نیز بی ریا ادامه مییابد و دختر از هر وسیله و راهی کوشش میکند به عشق پنهان کرده اش برسد و در این راه حتی آرزو میکند که یک گیشا بشود.
كارگردان:راب مارشال
بازیگران:ژانگ زی ای، كین واتانابه، جانگ لی، میچله یوه، یوكی كودوه
دیگر عوامل:
ژانر: درام و عاشقانه پخش: دریم ووركز، سونی پیكچرز
سال ساخت:1384
سال اكران: 1384 - (9 دسامبر)
فروش:57 میلیون دلار
پوستر تبلیغاتی فیلم

طرح روی جلد کتاب
داستان لولیتا :
[Lolita] رمانی از ولادیمیر ناباکوف (1899-1977)، نویسنده امریکایی روسنژاد، که در 1958انتشار یافت. داستان عشقبازی یک مرد چهلساله و یک دختربچه آتشپاره هم در امریکا و هم در اروپا غوغایی برانگیخت و برای نویسنده واقعی سباستین نایت و پاراد سرو صدایی به پا کرد که تقریباً حیرت انگیز بود، زیرا در سرگذشت این عشق گناهآلود پاکی و صداقتی هست که قاتل را دلپذیرتر و حتی، از نظر اخلاقی، پاکتر از مقتول جلوه میدهد. هامبرت تا پایان عمر داغ عشق کودکانهای در سینه دارد و آن عشق به آنابل است: دختر کوچکی که در ساحل جنوبی فرانسه در آبهای مدیترانه آبتنی میکرد و در چهاردهسالگی به بیماری تیفوس در گذشت و باعث شد که همبرت نتواند به والچکا، زن اولش، دل ببندد. دوری از وطن و افزایش سن و اهریمن درون، همه دست به دست هم میدهند تا نگذارند که او در راه راست بماند. همینجاست که لولیتا وارد زندگیاش میشود. لولیتا نام واقعیاش دولورس سات، دختر بانو هیز موجر اوست.
هامبرت چهل ساله ورزشکار و فرهیخته به خاطر این دختر نوبالغ با مادر او، این بیوه آتشین مزاج، این «عجوزه» ازدواج میکند. اما سرنوشت بقیه کارها را سامان میدهد: بانو هیز دفتر یادداشتهای خصوصی شوهر تازهاش را مییابد و میخواند و بر اثر خشمی که سرتا پای وجودش را فراگرفته است، تصادفاً زیر اتومبیلی میرود و کشته میشود.
آنگاه زندگانی واقعی برای هامبرت آغاز میشود: خود را قیم دختر یتیم میکند و به چشمچرانی و پرستش تن او میپردازد. اما لولیتای لوند و شیطانصفت، آن باکره دروغین، هامبرت را وا میدارد تا او را معشوقه خود کند، و همینجاست که زندگی دوزخی مرد عاشق آغاز میشود. در بزرگراهها و و رستورانها و هتلهای سرتاسر امریکا، هامبرت میکوشد تا معشوقه خود را از کنجکاوی دیگران دور بدارد و خود را از انجراف اخلاقی و از تمایلات فساد آمیز آن دختر آتشپاره حفظ کند و این زندگی دو نفره عجیب را که در آن هم نقش حامی سختگیر و پدروار و هم نقش عاشق فرمانبردار را بر عهده دارد طولانیتر سازد.
دخترک امریکایی، عاری از میل جنسی واقعی و به دور از هر گونه شفقت، زندگی آن مرد سادهدل و احساساتی اروپایی را در هم میریزد و بر آن تسلط مییابد و سرانجام به سراغ مرد دیگری میرود. اما همین جاست که هامبرت، آن عاشق تنها مانده، در پایان گشت وگذاری دورانی در سر تا سر سرزمین عجیب و نامتعارف امریکا، و در لحظهای که خود را برای همیشه جداشده از معشوقه ازدواج کرده خود میبیند، به صورت مجری عدالت درمیآید و کوئیلتی، فاسق قبلی لولیتا، را با شلیک گلوله از پا درمیآورد « تا لولیتا در روح نسلهای آینده همیشه زنده بماند». ناباکوف با سبک نگارشی خاص، روان انسان را تحریر میکند؛ انسانی که دوزخی درونی را دست مایه خوشبختی ناممکن خود میسازد.
فیلم :
محصول آمریکا سال ۱۹۹۸
کارگردان : آدرین لین ... "کارگردان فیلمهای پیشنهاد بی شرمانه و بی وفا "
بازیگران : جرمی آیرونز - ملانی گریفیث - دومینیک سواین در نقش لولیتا
موسیقی متن : انیو موریکونه
تحلیل فیلم :
علیرغم شهرت بد، داستان بسیار قوی و زیبا و حاوی نکات اخلاقی عمیقست. لولیتا بیننده را تا آخرین صحنه و تا مدتها پس از پایان فیلم به خود مسحور می کند و به تحلیل و قضاوتی مشکل می کشاند طوری که علیرغم رفتارهای تنفر بر انگیز شخصیت اول فیلم، نمی شود از او متنفر شد و تشخیص خوب و بد خیلی دشوار و پیچیده است. Humbert یک استاد دانشگاه و نویسنده، تمامن اسیر عشقی جنون آمیز و غیر انسانی و اخلاقی است- عشقی که ریشه در زخم التیام نیافته ای از عشق در کودکی دارد. Lolita که از مهر و پشتیبانی خانواده گی نصیبی ندارد، از پناه گرفتن در Humbert همچون یک فرزند خوشحال است و علیرغم تمام کودکیهایش از احساس قدرت در جذب عشق چنین مردی لذت می برد. فراز و نشیبهای این رابطه و تلاطمها و عقده های روحی Humbert و Lolita در یک عشق خودخواهانه و مالکیت طلبانه -که منجر به یک سویه شدن آن می شود-، تهی شدن ها، ناامنی و ترس از رسوایی و اثرات تضعیف کننده آن، به زیبایی تمام در فیلم به تصویر کشیده شده اند. در پایان Humbert پشیمان و شکست خورده پس از ارتکاب به قتل دستگیر می شود. آخرین صحنه های فیلم از زیباترین و تاثرانگیزترین صحنه ها هستند. بازی Jeremy Irons در این صحنه های بیادماندنی فوق العاده است. در آخرین صحنه Humbert بر فراز تپه ای مشرف به دره ی است که از آن صدای بازی کودکان به گوش می رسد، و این گویی تلنگوری است مضاعف بر وجدان پشیمانش و او به واقع عمق آنچه از دست رفته را در می یابد. در خاطراتش آن لحظه را چنین توصیف می کند:
What I heard then was the melody of children at play. nothing but that. And I knew that the hopelessly poignant thing was not Lolita’s absences from my side… But the absence of her voice from that chorus

نمایی از فیلم DOMINIQUE SWAIN و JEREMY IRONS
فیلم شکارچی گوزن رو بالاخره دیدم.
۳ ساعت فیلم چنان مشغولم کرد که نفهمیدم این زمان چه جور گذشت.
بازی رابرت دنیرو عالی ، مریل استریپ عالی ، و کریستوفر والکن هم عالی با همدیگه دست به دست هم می دهند تا یکی از شاهکارهای سینما خلق بشه.
فیلم شکارچی گوزن ساخته مایکل چیمینو به شیوه استادانه ای در سه فصل بهشت؛برزخ و دوزخ گونه راوی داستان آمریکاست.فصل اول با جشن ازدواج و فصل آخر با مراسم سوگواری به پایان می رسد.سرخوشی؛دوستی؛مهر؛نیکبختی و گونه ای معصومیت موجود در فصل اول و یاس؛ سرخوردگي؛اندوه و شوربختی فصل انتهايی توسط ميانهای درخشان و به شدت نمايشی به يکديگر متصل میشوند: جايی که دونيرو در اوج مستی دوان دوان در دل شب يک به يک لباسهای جشن را از تنش بيرون ميآورد تا در سکانس بعدی لباس شکار بر تن کرده و به نيابت آمريکا معصوميتش را نشانه رود...
بیوگرافی فیلم :
فیلم آمریکایی به کارگردانی مایکل چیمینو و محصول سال ۱۹۷۸ کمپانی یونیورسال استودیو است.این فیلم که در گونهٔ جنگی-داستانی قرار میگیرد، با نام رولت روسی نیز مشهور است .
کارگردان
تهیهکننده
مایکل چیمینو
مایکل دیلی
بری سپیکینگز
جان پوِرال
نویسنده
مایکل چیمینو
دریک واشبورن
لوییز گارفینکل
کویین ردکر
بازیگران
رابرت دنیرو
مریل استریپ
جان کازال
جان سویچ
کریستوفر والکن
موسیقی
فیلمبرداری ویلموس زیگموند
تدوین پیتر زینز
توزیعکننده یونیورسال استودیوز
اکران ۸ دسامبر، ۱۹۷۸ مدت ۱۸۲ دقیقه زبان انگلیسی
کشور
ایالات متحده آمریکا بودجه ۱۵٬۰۰۰٬۰۰۰ دلار
جوایز :
- برنده اسکار بهترین فیلم
- برنده اسکار بازیگر نقش مکمل مرد برای کریستوفر والکن
- برنده اسکار کارگردانی برای مایکل چیمینو
- برنده اسکار تدوین برای پیتر زینر
- برنده اسکار صدابرداری برای بری اسپیکینگز، ویلیام مککافی، آرون روشین و دارین نایت
- نامزد اسکار بازیگر نقش اول مرد برای رابرت دنیرو
- نامزد اسکار بازیگر نقش مکمل زن برای مریل استریپ
- نامزد اسکار فیلمبرداری برای ویلموس زیگموند
- نامزد اسکار فیلمنامه غیر اقتباسی برای مایکل چیمینو، دریک واشبورن، لوییز گارفینکل و کویین ردکر
بررسی فیلم :
سه دوست از شهر کوچک کلرتون پنسیلوانیا به جبهه جنگ ویتنام اعزام می شوند.
دوتن از آنان- مایکل واستیونس که معلول شده اند به وطن باز می گردند.
وقتی مایکل برای یافتن دوست ناپدید شده خود (نیک) به سایگون بر می گردد او را درقالب
یک بازیکن حرفه ای (رولت روسی) می یابد!...
خشونت ورفاقت:
این فیلم به سه بخش تقسیم می شود. شکارچی گوزن داستان زندگی
سه دوست- مایکل- نیک واستیونس را دنبال می کند.آن هم ازدوران جنگ شان درویتنام
گرفته تا زندگی عادی و به هم ریخته شان.
شکارچی گوزن: تصویری روشن از شخصیتها ومحیط اجتماعی وفرهنگی آنان ترسیم
می کندودرتاثیر ویرانگر جنگ بر زندگی شخصیتها وهمین طورتلاش شان برای به دست
آوردن دوباره شجاعت موفق است.
براستی بدون دلیل اتفاق افتاد.یک هرج و مرج ساده نوجوانی خام را به دست مرگ داد.
جیمز دین ، نماد جوانی مغرور اما دوست داشتنی که انتظار این را دارد که هر کس در جایگاه خویش وظایفی را که بر عهده دارد بدرستی ایفا کند.پدر، پدری کند و مادر، مادری !
از دست پدر گله مند است که چرا همیشه فقط حرف میزند و او نمی تواند به آن تکیه کند.
اما باز هم در این فیلم شخصیت نقش اول فیلم به شخصیت واقعی خود بازیگر( جیمز دین ) بسیار نزدیک است. من فیلم شرق بهشت را هم که دیده بودم جیمز دین یه همچنین تیپی شخصیتی داشت.
اونجا هم یک جوان مغرور و یاغی...
اما چیزی که تماشاگر رو به خودش جلب می کنه اینه که تو از این طغیان و یاغی گری که جیمز دین در مقابل سکون و جریان یکنواخت به اصطلاح درست زندگی خودش انجام میده خوشت میاد و حق رو به اون میدی.
جیمزدین ازنگاه دیگران:
مارلون براندو: حداقل باید صد سال بگذرد تا کسی مانند جیمزدین پا به عرصه
سینما بگذارد.
الیزابت تیلور: جیمزاز مدام دیده شدن می ترسید.
گری کوپر: مرگ دین آسیبی به دنیای سینما بود که هنوز بهبود نیافته است.
فیلم شناسی:
شرق بهشت " 1955 "
شورش بی دلیل " 1955 "
غول " 1955 "

بررسی فیلم:
ری در سکانس افتتاحیه فیلم که در دفتر پلیس می گذرد ، هر سه شخصیت اصلی فیلمش را گرد هم می آورد : جیم ، جودی و پلاتو . همه این جوانان در آن شب به خصوص خطایی مرتکب شده اند. و به تدریج پی می بریم که همه به نوعی ناشی از مشکلات خانوادگی بوده اند.
این ناهنجاری ها و بی توجهی ها را در چندین جای فیلم به صورتی نمادین شاهد هستیم .مثلاٌ در اوایل فیلم وقتی که جیمز دین در دبیرستان جدیدش ناخواسته پا روی علامت مخصوص مدرسه می گذارد و با اعتراض دیگران مواجه می شود کاملاٌ روشنگر نگاه بدبینانه ری به مقررات قراردادی و دست و پا گیر روز است.
در همین بخش نمای متفکرانه دیگری وجود داردکه خیلی موجز افزایش خودبیگانگی در زندگی این جوانان را نشان می دهد : جایی که سال مینئو در کمدش را باز می کند تا موهایش را شبیه موهای هنرپیشه ای که که عکسش را در کنار آینه اش چسبانده ( آلن لد ) شانه کند. پلاتو از ان شخصیتهایی است که بسیار خوب از کار درآمده تا جایی که بیننده می تواند بیشتر عکس العمل هایش را در شرایط مختلف کاملاٌ درک و باور کند .
اما یکی از نقاط بسیار مهم و پیش برنده فیلم ، فصل اردوی ستاره شناسی است .واقعاً فکر جالبی بود که از این راه ساده بتوان تماشاگر را به شخصیت ها و موضوع اصلی فیلم بیش از پیش نزدیک کرد.زمینی که همان جوانان فیلم هستند و به گفته سخنران در این دنیای لایتناهی و در برابر عظمت کهکشان (یا شاید جامعه و قدرتش در اعمال محدودیت ها) هیچ است و چندان به حساب نمی آید.آنقدر هیچ که سال مینئو به نمایندگی از هم نسلانش در جواب جیمز دین که می گوید : پاشو دنیا به آخر رسید ، پاسخ می دهد : کاش واقعاٌ به آخر رسیده بود... .
و سکانس مکمل این فصل یعنی فصل معروف چاقوکشی .اکنون آنچه را که استاد ستاره شناس توضیح داده بود به زبان سینما می بینیم :
چندین جوان/ستاره گرداگرد یک تلسکوپ که مصداق همان ناظر همیشگی و سختگیر در اجتماع و خانواده است به مبارزه ای کودکانه اما با چاقو مشغولند تا شاید کمی به چشم بیایند و دیده شوند.
اما فصل خاطره انگیز و فراموش ناشدنی و نقطه اوج حوادث فیلم ، سکانس مسابقه اتوموبیل رانی ِ جیم و باز در مورتن بلوف است.جمله بی نظیر باز که به نظرم نوعی مکمل و روشنگر فضای غالب فیلم است ازیادنرفتنی است :
- جیم : چرا این کارو می کنیم ؟ - باز: خب ، بالاخره باید یه کاری بکنیم... .
حادثه مورتن بلوف را هرگز نمی توان بدون فصل درگیری جیم و پدرش به یاد آورد : جیمی به پدرش حمله می کند و گلویش را می فشارد .هنوز هم خیلی ها به خاطر این سکانس با فیلم مشکل دارند.
حتی در فیلم های امروزی هم به سختی بتوان فیلمی را از حیث کوبندگی و جسارت در پرداخت چنین موقعیتی با فیلم ری مقایسه کرد.
درباره این فصل بسیار میتوان نوشت اما ترجیح می دهم که مطلبم زیاد طولانی نشود.پس سراغ قسمتهای دیگر فیلم می روم :
مرگ پلاتو هرچند تا حدودی قابل پیش بینی بود ، اما ری کاری کرد که تأثیر تراژیک فوق العاده زیادی گذاشت.درست موقعی که پلاتو تیر می خورد قاب تصویر کج می شود طوری که انگار به ما القا می کند که نمی باید منتظر چنین اتفاقی می بودیم.
... اما بازی جیمز دین پس از این حادثه کاملاٌ نشانگر دقت فراوان یک استعداد استثنایی در جزئیاتِ نه فقط یک نقش بلکه در اجرای هنری به نام بازیگری است ؛ همچنان تماشای بازی دین در صحنه ای که اشک ریزان زیپ کاپشنش را در تن سال مینئو بالا می کشد، احساس تأسفم را از فقدان زود هنگامش دوچندان می کند .دقت کنید چطور یک صحنه معمولی را طوری اجرا می کند که فکر می کنیم همه اشک ریختن های قبل از او در تاریخ سینما ماشینی و به دور از واقعیت بوده است
... حالا با دمیدن صبح همه اتفاقات آن شب به پایان رسیده و مرد پالتوپوش بی خبر از همه جا و کمی متعجب از وضع تغییر یافته محل از پله های عمارت بالا می رود. اما زیاد درباره این نما خودتان را به زحمت نیندازید ؛ پالتوپوش چندان هم بی خبر از همه جا نیست. گروه فیلمبرداری می دانند که این مرد همان کارگردانشان است که این بار می خواهد خودش جلوی دوربین باشد .تنها . مثل جوانهای فیلمش ... .
منبع بخش بررسی فیلم:" بلاگ همچنان که زمان می گذرد "

فیلم به کارگردانی «ژان پیر ژانت»، و موسیقی متن فوقالعاده زیبای «یان تیرسن» هست.
در سال 2001 اکران شده و ژانر کمدی، درام و عاشقانه قرار گرفته. برای 5 اسکار، نامزد شده، 49 جایزه گرفته و 38 نامزدی دیگه رو هم در کارنامه خودش داره. در سایت فکسون فیلم بیست و سوم از بهترین فیلمها شده و در IMDB در قسمت طنز، فیلم دوم! (هرچند که من فلسفه فیلم بیشتر از طنزش دوست دارم).
زیبایی فوق العاده رنگها، محیط فانتزی، طراحی صحنه و دکوپاژ بدیع و کم نقص و بازی بسیار زیبای آدری توتو در نقش امیلی پولن باعث شده تماشاگر حتی یک لحظه نتونه از جاش بلند شه بره دستشویی!
فیلم شروع میشود. روایت گر شروع به تعریف فیلم میکنه. فیلم پیش میره و شما دائما از خودتون میپرسین که این فیلم اول شخصه بالاخره یا سوم شخص! روایتگر از ابتدای زندگی امیلی پولن شروع به تعریف میکنه:
در سوم سپتامبر 1973 یک مگس آبی قادر به بال زدن با سرعت 70 بال در دقیقه در خیابان سنت وینسنت در مانت مارنری بر روی زمین فرود آمد. در آن لحظه در بالکن رستورانی در همان خیابان باد به طور سحر آمیزی دو لیوان را دور از چشمان دیگران بر روی میز به رقص واداشت. در هر همان زمان، در آپارتمانی در خیابان ترودین پاریس شخصی که از تشییع جنازه بهترین دوستش بر میگشت، اسم آن دوست رو از دفترچه تلفنش حذف میکرد. در همان لحظه اسپرمی با یک کروموزوم ایکس متعلق با رافائل پولن در تخمدان همسرش آماندا قرار گرفت… 9 ماه بعد امیلی پولن به دنیا آمد. و ادامه فیلم … (خواستم بدونین از اوله اول توضیح داد!)
ژان پیر ژانت همراه با فیلمبردارش، برانو دلبونل، یک بوم نقاشی رو تصویر کردن! باید گفت ژان پیر ژانت با بازی با رنگها، اتمسفر و فضایی کاملا زیبا رو برای شما خلق میکنن. در تمام فیلم رنگ قرمز و سبز رو میبینین و در قسمتهای کمی نور آبی، برای تصیحیح کانتراست. ادری توتو (امیلی پولن) اکثرا لباسهای قرمز و آبی میپوشه، همانند خیلی های دیگه تو فیلم، مثل خانوم خانه دار (یولانده موراو در نقش مادلین والاس) و مادر امیلی در اوایل فیلم. وقتی امیلی، پای تلویزیون برای دیدن تراژدی زندگیش نشسته، یک نور آبی رو در پس زمینه تلویزیون میبینید. آپارتمان امیلی کاملا قرمزه و همینطور زمین ایستگاه مترو، همچنین یک مغازه سبزی فروشی به رنگ سبز در کنار آپارتمانهای خاکستری.
نباید از موسیقی زیبای “یان تیرسن” گذشت. تیرسن برای این فیلم 19 قطعه نوشته، اون هم در 15 روز! زیبایی قطعات، که گاهی آهسته و یواش نواخته میشود گاهی تند و مست کننده و گاهی هم غمگین، در تمام فیلم توجه شما رو جلب خواهد کرد. (سی دی این قطعات نیز منتشر شد که چندین هفته جزء بهترین های فرانسه بود)
“ادری توتو” در سن 23 سالگی بازی فوق العادهای از خودش نشون میده! فکر نمیکنم کسی بتونه از اون بهتر این نقش رو بازی کنه. اون نه تنها به نقشش زندگی داد، بلکه خودش تو نقشش زندگی کرد! در هیچ نقطه ای از فیلم نمیشه گفت که اون حرکتی نابجا انجام داده. “مَتیو کاسوویتز” در نقش “نینو” هم استعداد عجیبی برای ایفای این نقش داره.
این فیلم در بین زنان رتبه بیشتری رو کسب کرده و شاید بشه بسیاری از دلایل جذابیت این فیلم رو از همین موضوع فهمید.
این فیلم فلسفی، چهرهی دیگر دنیا رو به گونهای بدیع به شما نشان خواهد داد.

